تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

خدایا مدتهاست که غافل سرگردان وادی دنیا شده ام و از توجه به تو روی گردان، ولی تو باز هم صبر نموده ای و در برابر ترک فرمانبرداری من شکیبا هستی .            

      خدایا چنان به  خویش ، لهو و لعب مشغول شده ام که از یاد تو غافل گشته ام . و نداستم سلطان وفرماندار عالم هستی  ،به بی توجهی و غفلت من نظر دارد.ولی  باز هم بر این گستاخی بنده گناهکارش بردباری می ورزد.

 خدایا من شگفت دارم از گستاخی و بی ادبی خویش که حتی  هنگام هشدار وخبرت نیز، دل به هوس می سپارم و دل ازتو بر می دارم . 

 اما تنها چیزی موجب امید من به عنایت تو می شود این است که  هرگاه مرغ دل راه سوی آستان پاک و قدوسی ات پرواز می دادم ،نمی گذاشتی از دوری راه وکثرت موانع و حجابها خسته شود وخیلی زود او را  بر شاخسار رحمتت می نشاندی وچه زیبا این پرنده کوچک و سیاه روی و سیاه دل را به عنایت بی کرانت می پذیرفتی.

    دوست دارم هستی ام فدای آن شود که مورد رضای توست .      

یا سریع الرضا اغفرلمن لایملک الا الدعا 

     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 6:1  توسط ممتحن   | 

 

یک صدای خاموش

یک نگاه کور

یک شمع سوخته

شعله ای پردود

چراغی کم نور

هوایی مه آلود

یک تاریکی درروز

یک  سیاهی  در برف

جغدی میان صنوبرهای سبز

لکه ابرسیاه درا فق سرخ غروب

ستاره ای کوچک وکم نور پشت هلال ماه

 

زخمی بر تن

تاولی بر پوست

خانه ای خراب

آتشی بر دل

بوستانی پر زتیغ

گریه ای بی اشک

ناله ای بی آه

آسمانی ابری

درختی افتاده در ساحل

درختی بی برگ

برگ زردی بر زمین

یک دنیا پراز تردید

من درختی در پاییزبودم

جوانه ای در جنگل

ریشه هایی در خاک

یک صدای آشنا

یک فرصت تازه

یک دنیا اشتیاق

یک همدم نادیده

یک رفیق ناآشنا

یک امید هستی بخش

یک سحر خاطره انگیز

یک آرامش ابدی

یک ماه نوطلوع کرده

یک نسیم از جزیره خضراء

یک پرتو نور سبز

یک نشان از ستاره گم شده

یک تفکر جدید

یک عالم شادمانی

یک سرمستی جاودان

یک مسیر تازه

یک نگاه منتظر

یک قطره اشک سوزان

یک چشمه زلال وجوشان

یک جوی پر آب

یک رود خروشان

یک دریا احساس

قایقی به رنگ محبِِِِّت

جاده ای سرخ روی دریا

موجی آرام

خورشیدی پشت ابر

مهتابی در شب مه آلود

ای کاش شهابی می شدم در دورترین کهکشان

تا در آنجا به داستان زندگی جادو شده ام بیندیشم

تاخاطرات گذشته ام را  از غبار غم پاک نمایم

به سیّاره  کوچک وآبی زمین  نگاه کنم

دیگریک لحظه ازسرای بهانه هستی ام چشم برندارم

همانجا که همگی  می پندارید گم شده است

تنهایک روزازمدارغربت جدا شوم وبازگردم که.....

روزی که ابر در روز ومه در شب نخواهد بود

روزی که مهر از باختر طلوع می کند

27/11/83

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی 1384ساعت 4:37  توسط ممتحن   | 

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
 كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
 هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
 بادبادك ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
 آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت 
                                                                                                        سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 7:22  توسط ممتحن   | 

به نام خدا

 

یا جوادالائمه ادرکنی

 

 امروز هم می گذره .غروب عید قربان امسال هم  تنها نشسته ام وبه روزهای گذشته می اندیشم .دلم برای خودم وروزهایی که برمن گذشته می سوزه .روزهایی که در اوج بودم وسر حال وخوش کام واميدوار به عنايت خداوند مهربان  .اره بعد از اون همه روزهای تاریک به روشنایی رسیده بودم اما یکبار دیگر یخروجونهم من النورالی الظلمات شدم .

دریغ برمن، وای وافسوس بر من، دیگر اراده انجام هیچ کاری راندارم . روزهایم به بطالت می گذرند وهیچ برنامه ای برای زندگی ندارم .نمی دانم عاقبت من به کجاختم می شود .این چه سرنوشتی است که برای من رقم زده شده است . اری شاید بدانم برای چه این به روزگار افتاده ام . من به عهد خودم وفادار نماندم ودچار خسران ابدی شده ام .وای برمن وای برمن از چه لحظاتی گذشتم به کجارسیده ام .ذکر ومناجات من به داستانها و جیزهایی بدل شده اند که مرا یکبار از ان نجات داده بودند.

 

        

راستش چند شب پیش خواب دیدم که دارند من قبض روح می کنند نمی دونید که چه قدر سخت ودلهره اور بود .من تنها فریاد می زدم یا حسین یا امام زمان واز خواب بلند شدم .

این اولین بار نیست که ازاین  خوابها می بینم .دفعه اول اگر داداشم من از خواب بیدار نکرده بود از شدت ترس واظطراب تموم کرده بودم .باور کنید خیلی سخت وعذاب اور هست .

اما نمی دونم چرا من ادم نمی شم وترک  این  عادتهای زشت نمی کنم .خدایا دیگه از تنهایی خسته شدم

.نمی دونم این تنهایی تاکی باید طول بکشه .خدا دیگه عذاب تموم کن ومن راحت کن .یا دیگه من تنها نزار.

خدایا ای کاش من به اون شب نمی رسیدم و

ای کاش هیچ گاه صدات نمی کردم .وای کاش توجوابم نمی دادی ومن به مهمونی دعوت نمی کردی .

خدایا من از این امتحانات سربلند بیرون نیومدم .

خدایا من ببخش .من به .........

ای کاش هیچ گاه اون شب به صبح نمی رسید ومن دوباره این جماعت نمی دیدم .

ای کاش به جای اون همه عنایت من رهامی کردی ومی گذاشتی به همون حال بمونم ودر جهالت به اتش برسم .

نمی دونم کی، به اون لحظه می رسم که در پیشگاه تو ودر مقابل خوبانت، من راهی دروازههای جهنم می شم .بخدا من نگران اون نیستم که به خاطر کارهایی که کردم من عذاب کنی .تموم حسرت واظطرار من از نادیده گرفتن دعوت تو وروی برگردوندن از ندای ارجعی تو هست .

اری من از پنجره های سبز هدایت دور  شدم .من از کلاس معرفت اهل بیت بلند شدم و به بیابان خشک وسوزان باز گشتم .

خدایا من از حریم نور تو به این جنگل تاریک پناه اوردم ودوباره سوختم .

خدایا من از صعود قله های نفس هوس الودم بیکباره نزول کردم و به دامان شهوت بی پایان افتادم .

خدایا من مصاحبت با کسانی که صاحب ذکر بودند را به مفارقت با ادمهای غافل، باختم .

من .من .من .من خودم  از عنایت بی پایان ورحمت بی منتت محروم کردم واکنون چون مریضی حیران وسرگردان به اخرین لحظات وشرمندگی من در استان مقدست در روز حساب می اندشم .

خدایا به کرامت همون لحظه ها، به مبارکی همون سحرها به پاکی شفاعت دوستانت، مرا بیش از این در تنهایی هایم رها مکن ویکبار وبرای همیشه وتنهابرای یکبار بگذار که تورا بخوانم ودیگر هیچ ..گرچه می دانم دوباره فراموشت می کنم .

اما هیچ لذتی برای من دراین همه لذتهای حیوانی ،به یک لحظه تو را باتوجه خواندن وگرمی قطره اشکی که نشان لبیک تومی باشد . نمی ارزد .

 

ای کاش هیچ وقت از ...........

 

 

یالیتنی کنت ترابا

 

چرا ما جماعت به عهد خودمون وفادار نمی مانیم .

 

 

چرا اینقدر زود فراموش می کنیم که بکجا می رویم

 

  فاین تذهبون

 

 

 ویل یومئذ للمکذبین

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 2:55  توسط ممتحن   |