به نام خدا
یا جوادالائمه ادرکنی
امروز هم می گذره .غروب عید قربان امسال هم تنها نشسته ام وبه روزهای گذشته می اندیشم .دلم برای خودم وروزهایی که برمن گذشته می سوزه .روزهایی که در اوج بودم وسر حال وخوش کام واميدوار به عنايت خداوند مهربان .اره بعد از اون همه روزهای تاریک به روشنایی رسیده بودم اما یکبار دیگر یخروجونهم من النورالی الظلمات شدم .
دریغ برمن، وای وافسوس بر من، دیگر اراده انجام هیچ کاری راندارم . روزهایم به بطالت می گذرند وهیچ برنامه ای برای زندگی ندارم .نمی دانم عاقبت من به کجاختم می شود .این چه سرنوشتی است که برای من رقم زده شده است . اری شاید بدانم برای چه این به روزگار افتاده ام . من به عهد خودم وفادار نماندم ودچار خسران ابدی شده ام .وای برمن وای برمن از چه لحظاتی گذشتم به کجارسیده ام .ذکر ومناجات من به داستانها و جیزهایی بدل شده اند که مرا یکبار از ان نجات داده بودند.
راستش چند شب پیش خواب دیدم که دارند من قبض روح می کنند نمی دونید که چه قدر سخت ودلهره اور بود .من تنها فریاد می زدم یا حسین یا امام زمان واز خواب بلند شدم .
این اولین بار نیست که ازاین خوابها می بینم .دفعه اول اگر داداشم من از خواب بیدار نکرده بود از شدت ترس واظطراب تموم کرده بودم .باور کنید خیلی سخت وعذاب اور هست .
اما نمی دونم چرا من ادم نمی شم وترک این عادتهای زشت نمی کنم .خدایا دیگه از تنهایی خسته شدم
.نمی دونم این تنهایی تاکی باید طول بکشه .خدا دیگه عذاب تموم کن ومن راحت کن .یا دیگه من تنها نزار.
خدایا ای کاش من به اون شب نمی رسیدم و
ای کاش هیچ گاه صدات نمی کردم .وای کاش توجوابم نمی دادی ومن به مهمونی دعوت نمی کردی .
خدایا من از این امتحانات سربلند بیرون نیومدم .
خدایا من ببخش .من به .........
ای کاش هیچ گاه اون شب به صبح نمی رسید ومن دوباره این جماعت نمی دیدم .
ای کاش به جای اون همه عنایت من رهامی کردی ومی گذاشتی به همون حال بمونم ودر جهالت به اتش برسم .
نمی دونم کی، به اون لحظه می رسم که در پیشگاه تو ودر مقابل خوبانت، من راهی دروازههای جهنم می شم .بخدا من نگران اون نیستم که به خاطر کارهایی که کردم من عذاب کنی .تموم حسرت واظطرار من از نادیده گرفتن دعوت تو وروی برگردوندن از ندای ارجعی تو هست .
اری من از پنجره های سبز هدایت دور شدم .من از کلاس معرفت اهل بیت بلند شدم و به بیابان خشک وسوزان باز گشتم .
خدایا من از حریم نور تو به این جنگل تاریک پناه اوردم ودوباره سوختم .
خدایا من از صعود قله های نفس هوس الودم بیکباره نزول کردم و به دامان شهوت بی پایان افتادم .
خدایا من مصاحبت با کسانی که صاحب ذکر بودند را به مفارقت با ادمهای غافل، باختم .
من .من .من .من خودم از عنایت بی پایان ورحمت بی منتت محروم کردم واکنون چون مریضی حیران وسرگردان به اخرین لحظات وشرمندگی من در استان مقدست در روز حساب می اندشم .
خدایا به کرامت همون لحظه ها، به مبارکی همون سحرها به پاکی شفاعت دوستانت، مرا بیش از این در تنهایی هایم رها مکن ویکبار وبرای همیشه وتنهابرای یکبار بگذار که تورا بخوانم ودیگر هیچ ..گرچه می دانم دوباره فراموشت می کنم .
اما هیچ لذتی برای من دراین همه لذتهای حیوانی ،به یک لحظه تو را باتوجه خواندن وگرمی قطره اشکی که نشان لبیک تومی باشد . نمی ارزد .
ای کاش هیچ وقت از ...........
یالیتنی کنت ترابا
چرا ما جماعت به عهد خودمون وفادار نمی مانیم .
چرا اینقدر زود فراموش می کنیم که بکجا می رویم
فاین تذهبون
ویل یومئذ للمکذبین