تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

خداوندا !

من همان بنده خردسالى هستم كه پروريدى

و همان نادانى هستم كه دانايش كردى

و همان گمراهى هستم كه راهنماييش كردى

و همان پستى هستم كه بلندش كردى

و همان ترسانى هستم كه امانش دادى

 گرسنه اى كه سيرش كردى و تشنه اى كه سيرابش كردى

و ندارى هستم كه دارايش كردى و ناتوانى هستم كه نيرومندش كردى

و خوارى هستم كه عزيزش كردى

و دردمندى هستم كه درمانش كردى و گدايي هستم كه عطايش كردى

و گنهكارى هستم كه گناهانش را پوشاندى و خطاكارى هستم كه از او گذشتى

و اندكى هستم كه بسيارش كردى و بي کسي هستم كه ياريش كردى

و آواره اى هستم كه جا و مأوايش دادى

منم پروردگارا،  آن كسى كه در خلوت از تو شرم نكردم و در آشكارا هم رعايت تو را نكردم

منم صاحب مصيبتها و ماجراهاى بزرگ ، منم كسى كه بر سرور خود جسارت كرده

منم كسى كه نافرمانى خالق کهکشانها را كرده

منم آن كسى كه هرگاه نويد گناهى رابه من مى دادند بسويش شتابان مى رفتم

منم كه مهلتم دادى ولى من به خود نيامدم و بر من پوشاندى ولى شرم نكردم

و نافرمانيها كردم و از حدّ گذراندم

و از چشم خود مرا انداختى و من اعتنا نكردم

پس باز هم به بردباريت مهلتم دادى و به پرده پوشيت مرا پوشاندى

 خدايا !

پس به ريسمان چه كسى چنگ زنم اگر تو رشته ياري خود را از من قطع كنى ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 22:47  توسط ممتحن   | 

آخر هفته ییلاق رفتم . گرچه اون طوری که باید نشد و نتونستم در آرامش کوه و جنگل از افکار پریشان  رها بشم و ذهن خودم برای روزهای آینده اماده کنم

تا حدی که بین راه همش به کار و درس و مشکلات خودم فکر می کردم تا یک بنده خدایی برام زنگ زد و خبری بهم داد که  من از اون همه ذهنیات دور کرد و روزهای آینده ، امیدوارتر

ولی موقع اومدن مه سنگینی جنگل گرفته بود که روزی خاطره انگیز برام شد .

و موقع اومدن جوانی که تیپش تابلو بود که موهاش گیس کرده اومد و .......جوری بود که همگی متوجه  اون بودیم . اما با تعجب دیدیم که رفت و وضو گرفت و از ماشین مدل بالاش مهر گرفت و رفت توی یکی از کلبه ها نماز بخونه. وقتی خوب به چهره دوستام نگاه کردم معلوم بود که هیچ کدوم انتظار نداشتیم  که اون اهل نماز باشه .

ولی خدایی توی جنگل سر سبز و با  اون مه  نماز خوندن هم صفایی داره

+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 21:9  توسط ممتحن   | 

امروز غروب رفتم شهر و تصمیم گرفتم از اونجا به زیارت آقا سید محمد برم . اما کارم یکم طول کشید و از رفتن منصرف شده بودم که دیدم یک راننده مسیر همون امامزاده داد می زنه .گفتم که اقا بسمل طلبیده و درنگ نکردم و سوار ماشین شدم . و درست 50 متری امامزاده پیاده شدم .

راستش در این چند سال تا به حال به این راحتی و سرعت اونحا نرفته بودم .

به نیابت همه دوستان و عزیزانی که اینجا به من سر می زنند خصوصا دوستم ذره بین  زیارت کردم و برای همشون دعا کردم .

امابعد ..........

مولای یا مولای

خدای من آره من گنهکارم و بنده ناپاک تو

خدای من، من بدترینم در میان جماعت مدعی

من یک سیب نارسیده افتاده زیر درخت هستم

یک میوه لک خوره و زخمی بین یک جعبه میوه هستم

خدای من چی میشه من سوا نکنی و دور نیندازی

خدای من حالا که خودت خریدار همه بنده هات هستی من هم سوا کن

یاد روزهایی که با هر بهانه ای در سینه هام طوفان بپا می شد

خدای من دلم برای یک بارون تنگ شده

خدای من شکر بر این مدت که من  تنها نگذاشتی

فقط خودت می دونی که که چه قدر دوست دارم اما....

از همین الان دلم هوای ماه رمضان کرده

اه خدای من می شه امسال شب قدری اونقدر قیمتی بشم که ..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 22:36  توسط ممتحن   | 

الهی

تو ماراجاهل خواندی ، ازجاهل جزجفا چه آید؟

الهی

گر کسی تورا به جستن یافت ، من به گریختن یافتم

گرکسی تو رابه ذکر کردن یافت، من تورا به فراموش کردن یافتم

گرکسی تورا به طلب یافت، من خود طلب ازتو یافتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 22:56  توسط ممتحن   | 

خدایا شکر به لطف و عنایت بی پایانت
بی بی جان ممنون از اینکه مرا دوباره در روزهای ناامیدی چون مادری مهربان پذیرفتی و این حیران وادی عصیان را  برای این سه هفته از آن همه سرگردانی دور کردی به کرامتت پرستاری کردی
 مرا تنها مگذارید و برایم دعاکنید تا .....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 22:38  توسط ممتحن   | 

گناه و خصلتهای زشت

عامل عدم حصول اخلاص است 

 اصلاح خصلتها سخت تر از گناه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 20:42  توسط ممتحن   | 

یاایها الانسان ، ما غرک بربک الکریم

ای انسان چه چیزی باعث شد که به خدای کریم و بزرگوار خود مغرور گشتی (و نافرمانی کردی ) ؟

(سوره انفطار ایه ۶)

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 10:0  توسط ممتحن   | 

امروز صبح وقتی سوار ماشبین شدم دیدم راننده نوحه گذاشته . داشت ذکر مصیبت خانم حضرت زینب می خوند .

دلم برای یک زیارت عاشورا و ذکر او (می برید و من می بریدم ) بی تابی می کنه

دلم برای دختر سه ساله و گوشه خرابه تنگ شده

راستی چند شب پیش خواب دیدم ،دارم کتابهایی که سالها قبل بابت توبه و سیر و سلوک خوندم به بنده خدایی معرفی می کنم

اگر خدا خواست و فرصت شد ، می خوام خلاصه نوشته ها و نکته هایی که از این کتابها برداشتم توی وبلاگ بنویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 23:0  توسط ممتحن   | 

امروز بعد از مدتها غروب به کنار دریا رفتم و یک نگاهی به ساحل کردم با تعجب دیدم درخت نخل کنار ساحل داخل اب افتاده . اما ریشه درخت خاطرات من هنوز در ساحل ایستاده .نمی دونم شاید اون هم مثل من منتظر کشتی نجات هست .

شاید اون هم می خواد بمونه تا پله من برای ورود به سفینه مذکور بشه .

وقتی بهکنار خونه اومدم غروب خورشید باز خاطرات روزهای طراوت و سرمستی ام به ذهنم خطور کرد .

روزهایی که صبح به کنار ساحل می رفتم و با بالا اومدن لحظه به لحظه خورشید  ذکر می گفتم و اشک می ریختم

روزهایی که با پنهان شدن خورشید پشت کوهها و سرخ شدن اسمان زیارت عاشورای من هم تمام می شد

نمی دونم ایا باز اون روزها برام تکرار خواهد شد یا نه ؟؟

روزهایی که با ابتلا به کار و درس و .... کم کم دچار خسران عظیم شدم و در این احوال گرفتار

امروز روز خوبی برام بود

امروزحس کردم که هنوز هم به گرفتارهایی مثل من هم فرصت بازگشت و توبه خواهند داد اگر..

صد بار اگر توبه شکستی باز آی

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 22:15  توسط ممتحن   | 

بعد مدتها فرصتی شد تا بتونم خودم از این محیط سخت آزار دهنده جدا کنم .به دامان  کوه و جنگل پناه ببرم .....

 صدای رودخانه از فاصله دور و نزدیک  چون یک آهنگ دلپذیر مرا به حس و حالی دیگر می برد و  حتی یکبار هنگامی به خود امدم که  دوستم با تعجب قطرات جاری  اشکم  نگاه می کرد

هنگامی که  حرکت برگ درخت گردو برایت لالایی می خوانند

هنگامی رنگ گلهای کوچک سفید ، زرد و ابی در اطرافت یک تابلوی نقاشی رویایی رابرایت مجسم می کنند

هنگامی که که کنار کندوها می مانی به صدای زنبورهای عسل گوش می دهی

هنگامی که به دور دستها نگاه می کنی و مه را می بینی که ارام ارام بر فرازجنگل پیش می تازد و به سوی تو پیش می اید

هنگامی که دانه های  قرمز و سیاه درخت توت داخل باغ را می بینی

هنگامی که که  جریان خروشان یک چشمه تا سرچشمه دنبال می کنی

هنگامی که درختان ایستاده در دامان کوه را استوار و سبز می بینی

هنگامی که دستانت را در آبی که از  زیر تکه سنگی بیرون می اید می بری

هنگامی متحیر می مانی که این رود خروشان کمی بالاتر  دیده نمی شود

هنگامی که می بینی از چشمه های کوچکی که از میان سنگها بیرون می اید و ان رودخانه زنده و خروشان شکل می گیرد

هنگامی که به نگاه  گاوهایی که غروب به سوی طویله می روند ،سلام می کنی

هنگامی که در طلوع افتاب هیجان انگیز خورشید نسیم رودخانه بوی علف تازه را به مشامت می رساند

 به فکر می روم و بیاد روزهایی می افتم که با هریک از این نظارهها و اندیشه ها  ذکر می گفتم .

وقتی که خوب نگاه می کنم ذکر و بندگی من به هیچ نی ارزد باز از خوب ازرده می شوم

راستی نی دانید چه حالی دارد در کنار پنچره بایستی و به رودخانه نگاه کنی و به مصیبت مادری که  با یک چادر خاکی به دیواری  تکیه داده گوش کنی

نمی دانی چه حالی دارد به مردی بیندیشی که  این روزها برای رهایی از غصه فزاینده دوری مادر فرزندانش  بر چاه نخلستان خرما فریاد می اورد

به دخترکی که چادر مادرش را در گوشه ای پنهان خواهد کرد تا شاید در صحرایی آن را بسر کند

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:31  توسط ممتحن   | 

 سعی میکنم که خودم در حال و هوای ایام فاطمیه قرار بدم و سعی کنم حداقل چند روز به این بهانه در ارامش باشم . امروز وقتی سوار ماشین بودم و در مسیر کوه پیش می رفتم بی اختیار به اون دور دستها و ارتفاعات نگاه می کردم .و می دیدم که نسبت به دامنه کوه از پوشش سبز کمتری برخوردار هست یا اصلا نداره .بی اختیار به سالهای گذشه خودم اندیشیدم و روزهای سرخوشی و سرمستی خودم را با این روزها مقایسه کردم .

اری روزهای که کسی باور نمی کرد من برای یک مادری که با بازوانی کبود مشغول شانه زدن گیسو های دخترکی باشد چنان بی تاب شوم که گاهی به من هشدار می دادند که فلانی چه شده است ؟

 روزهایی که در خلوت خودم بر دستانی که به دیوارهای یک کوچه خاکی تکیه داده بودند می گریستم اری روزهایی که گرمای شعله های یک درب سوخته را حس می کردم .

اری از همان موقع شد که نسبت به تمامی دوستانی که فاطمه یا زهرا بودند تعهدی پیدا کردم که هیچ گاه حرمت نام زیبایشان  را در هیچ شرایطی حتی در پست ترین احوالاتم نشکستم .

درست در همان ایام خواهر کوچکم به دنیا امد که اسمش زهرا گذاشتند و اسم  دوم اون مدینه

اون روزها  همیشه بر این لطف و عنایت شکرگزار بودم .

هنوز هم در حسرت یک کوچه خاکی مرا با خود به مدینه می برد و ارزو می کنم

ای کاش هیچ کبودی بر تن هیچ مادری ننشیند  

 ای کاش هیچ مادری پشت دربی سوخته نباشد

ای کاش من بین در و دیوار می ماندم

ای کاش برگردن من ریسمان می کردند و دستانم را می بستند

ای کاش کنار مسجدی مرا می زدند

السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده

یا فاطمه الزهرا

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 20:6  توسط ممتحن   |