خداوندا !
من همان بنده خردسالى هستم كه پروريدى
و همان نادانى هستم كه دانايش كردى
و همان گمراهى هستم كه راهنماييش كردى
و همان پستى هستم كه بلندش كردى
و همان ترسانى هستم كه امانش دادى
گرسنه اى كه سيرش كردى و تشنه اى كه سيرابش كردى
و ندارى هستم كه دارايش كردى و ناتوانى هستم كه نيرومندش كردى
و خوارى هستم كه عزيزش كردى
و دردمندى هستم كه درمانش كردى و گدايي هستم كه عطايش كردى
و گنهكارى هستم كه گناهانش را پوشاندى و خطاكارى هستم كه از او گذشتى
و اندكى هستم كه بسيارش كردى و بي کسي هستم كه ياريش كردى
و آواره اى هستم كه جا و مأوايش دادى
منم پروردگارا، آن كسى كه در خلوت از تو شرم نكردم و در آشكارا هم رعايت تو را نكردم
منم صاحب مصيبتها و ماجراهاى بزرگ ، منم كسى كه بر سرور خود جسارت كرده
منم كسى كه نافرمانى خالق کهکشانها را كرده
منم آن كسى كه هرگاه نويد گناهى رابه من مى دادند بسويش شتابان مى رفتم
منم كه مهلتم دادى ولى من به خود نيامدم و بر من پوشاندى ولى شرم نكردم
و نافرمانيها كردم و از حدّ گذراندم
و از چشم خود مرا انداختى و من اعتنا نكردم
پس باز هم به بردباريت مهلتم دادى و به پرده پوشيت مرا پوشاندى
خدايا !
پس به ريسمان چه كسى چنگ زنم اگر تو رشته ياري خود را از من قطع كنى ؟
