نمی دانم چه باید بگویم و این بار به چه بهانه ای تو را بخوانم
خدای من ای کاش این توان را داشتم که فریاد براورم که چه هستم و چه بودم
ای کاش می توانستم بگویم بین من تا خود من خیلی فاصله افتاده
خدا یا ای کاش می شد بگویم که از چه مهکه ای مرا نجات دادی و چگونه در طی ایام و زمان باز به گونه ای دیگر در این دام گرفتار شده ام
اری خدای من مثل کودکی که به هر بهانه ای گریه و ناله سر می دهد تا مادرش او را یکبار دیگر دراغوش بگیرد این روزها بی تابی می کنم
خدای من خسته شده ام از این همه حیرانی و سرگردانی
خدای من نمی دانم به کدامین ذکر با تو دلخوشم که توقع نگاه کریمانه ات را برای بار دیگر دارم
اری خدای من بد از میان بدترین هستم
اری من بدقولترین و بد عهد ترین بندگانت هستم
اری من بی توجهترین بنده ات به تمام عنایاتت هستم
اما خدای من بگذار این را یکبار دیگر برای خودم تکرار کنم که من چه بودم بگذار یکبار فریاد بزنم
ای مردم من .............................
اما نمی دانم شاید خودم هم می ترسم
خدایا تو خود می دانی هنگامی می خواهم در محضر بزرگان و اولیاء و مقربان درگاهت برسم سر به اسمان بلند می کنم و از تومی خواهم یا ستارالعیوب
اما هیچ نگران نیستم زمانی که در گناهی غرق گشته ام ، تو مرا چگونه خواهی یافت در ان زمان
اری نهایت مهربانی ات مرا گستاخ می کند که از غضب و عقوبت تو نگران نباشم
خدای من می دانم بارها و بارها تویه کرده ام و هربار هم ....
اما شاید ذکر من همین باشد که هر هرگاه از تو دور شدم باز به سویت بشتابم و از حضور در حریم محبتت سرمست شوم
خدای من کمتر چیزی از مطالبات دنیوی چون کار و مال و درس و ...هست که نداشته باشم
و خوب می دانم از بسیاری از گناهان در خلوت خویش چشم نپوشیدم
اما هیچ لحظه ای برایم ماندگارتر و و شیرین تر از اولین ذکرهای اسستغفار، در ان اولین شب اشنایی مان نیست
شاید دیگر هیچ وقت چنان شب و ان روزهایی برایم تکرار نشوند و شاید عمرم به شب جاودانه زندگی ام نرسد
اما باز تو را می خوانم و باز برایت ذکر می گویم و باز به سوی تو می شتابم تا زمانی که بشنوم که ندایی مرا می خواند
ارجعی الی ربک.. ارجعی ، ارجعی
خدای من بند را در دستانم و زنجیر سوزان را به پاهایم حس می کنم
خدای من نهیب شعله های اتش را می بینم که درانتظار ورود من هستند
خدای من مگر می شود تو صدایم را نشنوی
خدای من مگر می شود اشکهایم را نبینی
ای همه بهانه وجود و زندگی ام تنها به به ذکر با تو دلخوش دارم
و خود می دانی که هیچ ندارم جز انتظار بنده ای که خود اورا خواندی و خود او را طریق هدایت نمایاندی و خود او را از اینهمه فاصله به میانه راه هدایت کردی
در گوشه ای از این راه با تنی زخمی از اصابت تیرهای عصیان و روحی خسته از این همه تاریکی و تنهایی به دوردستها می نگرم تا سوارت را بفرستی که بیاد مرا با خود به سفینه النجاه برساند
شاید این نوری که می اید اوست و شاید هم نباشد
نمی دانم کی می اید اما من با همه این دردها و ساهی های روح خسته ام چشم براهم
می دانم که تو برای بار دیگر مرا می پذیری اما نمی دانم ایا من .....