تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

اقاجون امام جواد (ع)

اولین نوشته ام با ذکر نام مبارکتون شروع کردم و الان تقریبا داره یکسال از اون موقع می گذره

مولا جون فدای اون غریبی تون

وای من......براین تنهایی و غریبی

سوز ناله مردی تنها در میان قهقه های مستانه اهل خانه

از پس دیوارهای گلی  ...........

وای من وای من وای من

نمی دونم چرا خیلی زود فراموش می کینم ذکر این مصائب را ؟؟؟!!!!!

 

اما بعد ....

 

دیروز در مورد احوالاتم خیلی فکر کردم که مشکل کجاست ؟

به ذهنم رسید که توکل کردن به خدا در انجام امور کم توجه شدم  .

به خودم می گم چرا؟؟؟؟؟؟؟

خدایا  تنهام نذار و کمکم کن . خیلی درمونده ، تنها و خسته  از این دنیا و ......

ای کاش می شد مثل اون قدیما دوستام برام دعا می کردند .

 خدای من چه روزگار خوبی داشتم

ای کاش هیچ وقت گرفتار این زندگی دنیوی نمی شدم و هیچ وقت .....

همچنان هجوم وسوسه های شیطانی در هر کار و مکانی می بینم .

خدایی از بعضی چیزهایی که بر ما می گذره غافلیم و نمی دونیم چه طوری گرفتار اعمالی مثل شرک ،ناامیدی از رحمت و عنایت خدا ، غرور ، کبر ، ریا ، دروغ ، غیبت ، تهمت ، استهزاء ، تجاوز به حق الناس و ........ می شیم .

خوش بحال اونهایی که خدا بهشون این توفیق داده که

متوجه حضور خدا در همه جا هستند و مواظب اعمالشون

خدایا عاقبتمون ختم به خیر کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 5:34  توسط ممتحن   | 

به نشانها و فرصتهایی که خدا در زندگی برای ما ایجاد می کنه ، خیلی اعتقاد دارم و همیشه می ترسم که که مبادا این همون فرصتی باشه که خدا نصیبم کرده . و باز می ترسم که با اعمال و رفتار و غفلتها و لغزشهام باز هم این نعمت از من گرفته بشه و باز .....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 5:16  توسط ممتحن   | 

 

از اینکه می بینم هنوز براتون مشتری آشنایی هستم خیلی خوشحالم .

 فدای اون لبخند و اون نگاه ....

ای کاش  زیبایی اون لحظه هیچ وقت از ذهنم دور نشه .

 هنوز هم به شما  امید دارم و مشتری درگاه با عظمتتون می مونم . شاید خیلی کم بیام ولی فراموشتون نمی کنم .

ای کاش می تونستم اون تصویر پیدا کنم و ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:13  توسط ممتحن   | 

ای شادی من ، غصه من ، ای غم من

ای زخم درون من و ای مرهم من

خدای من

 

روزهایی نه چندان زیاد از ماه رمضان گذشته،امروز وقتی داشتم نوشته های ایام پیشین می خوندم . دیدم به همون احوالاتی رسیدم که ترس از انها را داشتم.

خدای من همیشه فکر می کردم که تو را شناختم ، اما به این باور رسیدم که این اندیشه وهمی بیش نبوده چون اگر به خداوندی و ربوبیتت اگر هم ذره ای معرفت داشتم ، روزگارم این نبود .

نمی دونم حساب و کتاب خداوندی ات چه گونه است و چگونه مقدرات بندگانت را تعیین می کنی؟

گاهی به خودم می گم اگه یک سلطان بودم و یک رعیت من در برابرم به من بی احترامی می کرد و یا درتنهایی خودش حرمت من نگاه نمی داشت ، با او چه می کردم ؟

 نسبت به کسی که بارها در برابر من ابراز ندامت و پشیمانی کرده ولی بار دیگر نافرمانی نموده ، چه خواهم کرد؟

نسبت به کسی که بارها ادعای  وفاداری و محبت داشته ولی در پنهان و اشکارا دل به دیگری سپرده است چه خواهم کرد ؟

به کسی که به تمامی نعمتها و فرصتهایی که به او داده ام ناشکر و ناسپاس باشد چه سرنوشتی را رقم خواهم زد ؟؟؟

می دانم که هیچ گاه من و دیگران نمی توانیم به مهربانی و بزرگواری تو باشیم ،اما.......

خدای من باز گرفتار و مبتلا به کثرت گناه به سویت امده ام .

خدای من در مهلکه گناه و غفلت نیز بیاد توام اما چه سود ، که سخت اسیر نفس سرکش و هوس الود خویشم .

خدای من ، خواهم ایستاد و در انتظار روزی می مانم که حجاب از دیدگانم برداشته شود و نور حقیقت تو را ببینم .

خدای من هرچند مبتلاو مریض باشم، باز به مبارزه با این نفس لجام گسیخته خود خواهم کوشید و به امید رهایی از دام غفلت و عصیان می ایستم و میدان را به نفس خود نمی سپارم .

تو را می جویم هرچند به بهای همه سالهای عمرم باشد .

هرچند ضعیف باشم و خسته ، هرچند سراسر روح و روان پریشانم را زخمهای کهنه گناه فرا گرفته باشد ، اما .....

تو خود می دانی که دوستت دارم و سالهاست که برای وصل تو می کوشم و شاید باید سالهایی دیگر را ..

راستش نمی تونم گلایه ای از اوضاع مالی و کاری و حتی اجتماعی ام داشته باشم . شاید وضعیت فعلی من برای خیلی ها هم ارزویی بعید باشد. و هیچ بهانه ای ندارم که که از تو طلب بخشش نمایم جز امید به سابقه  الطاف و عنایاتت.

تصمیم گرفتم که نذر کنم اگر مشکلام حل شد و کارها به سامان شد به مشهدالرضا به پابوسی اقا برم ولی الان که دارم می نویسم مصمم شدم که به زیارت خانه ات و بیت المعمور زمینی ات مشرف شوم و در کنار گنبد سبز ارض و ماه گمشده عرش تو را به گدایی بخوانم و بند از این نفس آلوده ام باز کنم و در حریم و استان خوبانت مرا به بهانه تمامی ضعف و بیچارگی ام ببخشی و به درگاه محبان و دوستان راه دهی .

 

آمین

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 3:27  توسط ممتحن   | 

 

راستش دلم نمی یومد چیزی بنویسم چون ....
اما در وبلاگ  یک بنده خدا این مناجات دیدم که حرف دلم بود و....

خدايا!

 چگونه می توانم روی به سوی تو بياورم وزبان به حمدو ثنايت بگشايم درحالی که خودازکرده خويش آگاهم .

چگونه می توانم دوستدار توباشم درحالی که برعهد وپيمانی که باتو بسته ام وفادارنبوده ام.

چگونه می توانم طلب عفو وبخشش کنم درحالی هنوزشعله های عصيان دردرونم فروزان است.

بارالها!

چگونه می توانم روی به توبه آورم درحالی که اسيرهواهای نفسانی خويشم.

پروردگارا!

تو ازعلاقه ی من نسبت به خودت آگاهی ومی دانی که چقدرمشتاق رسيدن به توام ولی هروقت که تصميم گرفتم که به سوی توبيايم گناه به سراغم آمدومرا ازتو دورساخت.

هميشه آرزويم اين بوده است که حتی برای يک روزکه شده آنچه باشم که تو می خواهی وآنچه کنم که تو می پسندی ولی افسوس اين نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزورابه من نداده است.

بارالها!

 می ترسم، ازخويش وازاين سرنوشتی که درانتظارمن است می ترسم.

ازاين بيابان وشوره زاری که درپيش روی من است می ترسم.می ترسم که مرگ به سراغم بيايد و آرزوی رسيدن به تورا ، اين باراو از من بستاند.

پس ای پروردگاربی همتا  به لطف وکرم خويش مراازمرداب رهايی ده وتوانی ده خويشتن را از هرچه بدی است پاک کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 15:10  توسط ممتحن   | 

 

با از دست دادن همه چيز ، همه چيز مي شوي! (دکتر علي شريعتي)

دست هایم بوی گل می داد...مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند،اما کسی فکر نکرد شاید من گلی را کاشته باشم...(Ernesto Che Guevara )

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:21  توسط ممتحن   | 

راستش تصمیم نداشتم درباره بعضی چیزها مطلبی اینجا بنویسم . اما دیدم هر چه به این محیط و وبلاگ نزدیک بودم و با دوستان در ارتباط احوالاتم بهتر بود ، خیلی بهتر ...

نمی دونم چرا دیگه جرات تصمیم گیری ندارم ، دیگه شهامت اینکه یکبار برم و ازش بخوام به حرفهام گوش کنه ندارم . با اینکه من یک ادم پر حرفی هستم . و به خاطر ارتباطاتی که در محیط کاری و اینترنت دارم ،  ادمی هستم که راحت با مردم همصحبت می شم ولی این بار ....

 نمی دونم از چی نگرانم ؟! از اینکه جواب منفی بده یا ..... .ولی اینها چیزهایی نیستند که زیاد بهشون فکر کنم .

خدای من  ، من که بی خیال اون و هرچی ... شده بودم . دیگه چرا دوباره ....

نمی دونم شاید ...

به خاطر فراموش کردنش چه کارها که نکردم .....

می دونم که همه چیز اونطور که باید می شد ، نشد ؟!!!

ولی هر طور شده باید کار تموم کنم . ای کاش ............

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 19:21  توسط ممتحن   | 

 

عالم محضر خداست ،در محضر خدا معصيت نکنيد

امروز وقتی در کنفرانس سخنران این جمله گفت خیلی از خودم بدم اومد و ....

نمی دونم چرا به این باور نمی رسم .

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 17:31  توسط ممتحن   |