تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

خدای من در این چند روز خودت شاهد بر احوالاتم هستی ....

 می دونی که تموم فکر و اندیشه ام دوری از تو بود حتی در ...
خدای من خودت کمکم کن و مرحم زخم کهنه ، نشسته بر این دل آشوب زده ام باش ...
نمی دونم چرا هرچه بیشتر تلاش می کنم ، کمتر ....
دلم می خواد دیگه  دست از لجاجت با خودم و اطرافیان بردارم و هرچی خیر و مصلحت در اون هست ، قبول کنم ...
دیروز تصمیم گرفتم که برم و یک خونه بگیرم تا شاید یواش یواش سر عقل اومدم و از این مجردی ...
چند روز وسوسه شدم که فلان ماشین بخرم یا سراغ فلان دوست قدیمی بگیرم و ....
خدا نکنه این نفس سرکش ، لجام گسیخته بشه که دیگه هیچ حد و مرزی .....
خدایا کمکم کن و من به حال خودم وامگذار ....
خدای من با همه بدی و گناهکاری و روسیاهی ام ، باز به تو روی می اورم و خواسته درونی و قلبی ام بندگی توست ، هرچند بد عهد و  ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 16:55  توسط ممتحن   | 

الهی

از بد سزای خود در دردم ، و از ناکسی خود به فغان ;

دردم را درمان ساز ، ای درمان ساز همه دردمندان ،

ای پاک صفت از عیب ! ای عالی از ثواب !

ای بی نیاز از خدمت من ! ای بی نقصان از حسابت من !

من به جای رحمتم ببخشای برمن !

اسیر بند هوای خویشم ، بگشای مرا از این بند  

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 20:56  توسط ممتحن   | 

چه خبر امروز ....

خدای من شکر بر این همه لطف و عنایت بی حسابت ..

خدا کنه ، که دیگه هیچ وقت  .....

خدایا رزق و روزی ما را در توفیق به انجام آنچه که رضایت تو در آن است ، بیشتر کن ....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 9:27  توسط ممتحن   | 

 قبل از ظهر عاشورا ، خودم به خاطر احوالاتم و بی نصیب موندن از گریه برای  امام حسین در این دهه سرزنش می کردم و خیلی دلتنگی می کردم .
 گفتم : خدایی اگه در عاشورا بودم در کدوم صف می موندم ....
از پول و ثروت ، منسب و مقام ، لذتهای و شهوات دنیوی می گذشتم یا اینکه من هم ....
اما ....
 هر چه قدر اذان ظهر نزدیک تر می شد . بیشتر بی تاب می شدم تا اینکه موقع اذان وقتی مشغول وضو گرفتن بودم که ........
وقت نماز ، شور و حالی داشتم که مدتها بود ....
 بعد نماز به این فکر افتادم تفاوت من با کسی که در این ایام دائم در مجالس ذکر مصیبت امام حسین بوده و به سر و سینه زده و گریبان چاک داده چیه ؟
 
وقتی که حتی در این ایام نمازمون اخر وقت می خوندیم و یا نمازمون قضا می شده ....
وقتی که از فردا دیگه اقا امام حسین و کاروان در اسارتش فراموش کنیم و دوباره ....
وقتی دوباره با گناه و غفلتهامون دوباره قلب حضرت ولی عصر عج به درد می یاریم ...
ای کاش به جای این همه شور و حال این چند روز ، از فردا حسینی می شدیم ...
ای کاش دلمون برای همیشه کربلایی می شد ...
ای کاش ما هم مسافر سفینه النجاه می شدیم ...
ای کاش می شد ما هم می شنیدیم ، ندای مردی تنها و خسته که در تکیه به نیزه شکسته ای می خواند ما را ....

چگونه لبیک خواهیم گفت به :  هل من ناصر ینصرنی
جز با ایمان و تقوا و پایداری در دین خدا
و توکل به عنایات خداوندی و توسل به شفاعت ائمه در توفیق به کسب معرفت و یقین کامل و ...

خدایا ما را در طریق هدایت ثابت قدم و استوار بدار ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 5:59  توسط ممتحن   | 

دهه محرم امسال رو به پایان است و من به بهانه درس و امتحان از همه چیز بی بهره مانده ام .

اما به این فکر میکردم که در این چند روز حضرت صاحب الزمان در کجا .....

مولای من ای کاش در ظهر عاشورا بودم و تن رنجور و جسم زخم خورده از گناهم سپر سنگهای کوفیان می شد ...

ای کاش ... ای کاش .....

نمیدانم که شما که در داغ مصیبتهای ام المصائب خون می گریید در غروب عاشورا چه حالی دارید ....

خیلی دلم می خواست که می تونستم گریبان چاک کنم و شوریده حال باشم ....

ارزو دارم که یک روزی در بیابانها و افتاب سوزان نینوا ، پابرهنه باشم ....

نمی دانم چرا روزگار چنین سرنوشتی  را برایم رقم زد ....

عزیز زهرا.. مولای من ای کاش می شد که دیگه با گناه هان و غفلتهام غصه هات بیشتر نکنم ....

دیشب مثل همه اوقاتی که ارزوی دیدارتون داشتم ، تصویر اولین سفرم به قم و عرض ارادتم در کنار درب ورودی جمکران به ذهنم اومد....

یک جوانی که تنها و درمانده و رها شده از محفلهای گناه و شهوت در پی یک نشانی .......

ای کاش مثل اون روزها باز هم اخلاص داشتم .. اخلاص .. اخلاص .....

چی می شد یکبار دیگه مثل اون روزها می شدم و یک اربعین  زیارت عاشورا می خوندم ...

خدای من توفیق عمل همراه با معرفت و اخلاص را به همه بده ......

دلم می خواد به جای این همه سر و صدا و .. تنها یک تصویر از عاشورا داشته باشم و یک اشک سوزان که کویر دلم زنده کنه تا یکبار دیگه ذکر حسین زهرا .. در اون طوفانی بپا کنه و .......

فدای تموم قصه های مادری که از اسمونها برق خنجری را می بیند که .........

فدای دلتنگی های خانمی که طفل بی جانی را در کنج خرابه ای در اغوش دارد ......

فدای دل خسته ات یا علي بن الحسين ....

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم بهمن 1385ساعت 7:36  توسط ممتحن   | 

ارام ، ارام صدای کاروانی می اید در این وادی ...

ان دورها مردی گرد بقیع می گردد و ......

خواهری چشم به برادری دارد که بی تاب است ....

نمی داند چرا این چنین در شور و هیجان است این مرد .....

ای کاش امسال ساربان در سینه خسته من خیمه می زد و ......

سالهاست که نخلهای این دشت چشم سوی مدینه دارند ....

ای کاش من هم بیابانگردی بودم در مسیر قافله نور .....

ای کاش من هم تو را می دیدم و ...

ای کاش گرد بر خاسته از قدوم مبارکتت به چهره سیاه من می نشست ...

ای کاش می شد که در علقمه بودم و .....

ای کاش من در ......

نمی دانم چه می شود  مرا ....

وای من ، وای من ...

سالها بود که با دیدن دخترکی چادری بی تاب می شدم ...

سالها بود که با دیدن نوزادی در اغوش پدر .....

با دیدن خواهری بر مزار برادری .....

سالها بود که تمام غصه من کنج خرابه شام بود .....

سالها بود که پاهای تاول زده و زخمی دخترکی سه ساله  اشوبی در دل خسته ام بپا می کرد ...

خدای  من .........

ایامی که خواهر قد خمیده ای را بر فراز تپه زینبه می دیدم .....

ای کاش تیرهای جهالت و خباثت کوفیان بر سینه الوده از گناهم می نشست .....

ای کاش سنگ های سپاه کوفه بر پیشانی ام  می نشست و ...

حسین من ای کاش می شد که تن خسته از گناه من بر زیر سم اسبان کوفیان .....

ای کاش می شد که بر بالینم می امدی و دستانت را بر چهره اغشته به خونم می کشیدی ......

چرا و چه قدر تند می گذرد ، زمانی که با تو بودم .......

و چه کند و درداور است ایام غفلت و روزهای گرفتار در دام نفس هوس الودم ....

نمی دانم ، نمی دانم .....

حسین من تو خود می دانی که سالهاست که منتظرم تا کشتی نجات بیاید و مرا هم .....

عزیز زهرا ، به مادرت قسمت می دهم ، به قولت عمل کنی ....

اقا جون دلم می خواد کربلایی بشم ....

کاروان هنوز در راه است و من در گوشه این اتاق نشسته ام و اشک می ریزم و با خود می گویم که گمانی وهم الود است همرایی تو با حسین زهرا ....

همون بهتر که اقا تو رو نبینه و غصه هاش بیشتر نشه ...

اما چیزی که بیادم می یاد ، داستان ازادی مردی از سپاه کوفه با یک نگاه  .....

 

اگر مرا رها کنی ... تو را رها نمی کنم ...اگر سرم جدا کنی .... چون و چرا نمی کنم ....

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 6:3  توسط ممتحن   |