امشب سر نماز به خدا گفتم ، مگه من از زندگی چی می خوام که ...
من یک روزی اصلا در پی بندگی تو نبودم و یک ادم گناهکار و ....
اما این خودت بودی که من به حریم پاک و قدوسیت خواندی ...
این تو بودی که شبها به خاطر ذکر و هم صحبتی با تو بی تابی می کردم ...
خدای من تنها نیازم توجه توست
روزهایی که قبل از طلوع افتاب به کنار دریا می رفتم و می نشستم تا خورشید بالا بیاد .....
اونقدر به دریا و پهنه رنگ گرفته از خورشید نگاه می کردم و ذکر می گفتم که ....
شبهایی که کنار پنجره می موندم و به مهتاب نگاه می کردم و ارزوی دیدار آقا امام زمان عج داشتم ..
نمی دونم اون ایام و احوالات با چی عوض کردم ..
با کار و پول و گناهان پایان ناپذیرم .....
به خودم می گم الان برای بدست اوردن اون صفا و اخلاص حاضرم چی بدم و از چه چیزهایی بگذرم ....
از پول و ثروت ، از کار و منسب و مقام ...از هوس های زودگذر و لذتهای بیهوده و بی ثمر ..
خدا کنه یکبار دیگه زلزله وجودم را چنان بلرزاند که هیچ اثری از این خرابه دلم نمونه .....
ای کاش یکبار دیگه فرصت این می داشتم که بنایی سراسر از ایمان و تقوا و یقین می ساختم ...
ای کاش دوباره باران می یومد و وجود مرده ام را زنده می کرد ....
ای کاش اقا جون یکبار دیگه خوابت می دیدم و ازت به التماس می خواستم که در نماز شب برام دعا کنی ....
ای کاش بهار دلم زودتر برسه تا بیشتر این شاخه های ایمانم زیر سنگینی برف زمستان زندگی ام نشکنه ...

