تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

خدای خوب من، ای کسی که به تو نیاز دارم برای همیشه و در هر لحظه و درهمه جا ...

خدایا تو چه قدر بزرگ و مهربونی ، چرا اینقدر بزرگ و بخشنده هستی ؟

چرا ....

پروردگار من ، شکر برای همه اونچیزهایی که می تونستی به من ندی ، اما ...

شکر برای همه اونچیزهایی که من دارم و قدرشون نمی دونم ....

شکر برای اینکه تو رو دوست دارم ، شکر شکر شکر شکر ....................

خدای من بازهم برای من باش و بزار دوست داشته باشم ....

خدای من ، شکر برای اینکه هنوز دوستم داری ، شکر .......

ای کاش ای کاش هیچ وقت مبتلا به غفلت از تو و گرفتار گرداب گناه نمی شدم .....

هنوز هم دوست دارم و دلم می خواد که تو هم ......

خدای خوب من ، اشکهای جاری بر چهره سیاهم گواهی صداقت محبتم به توست ...

باز بسوی تو می آیم ، مرا دریاب ....

 

پس من را یاد کنید تا شما را یاد کنم و سپس شکر نعمت من بجای آرید و کفران نعمت مکنید.

152 سوره بقره

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 19:6  توسط ممتحن   | 

هر کاری کردم درست نشد، که نشد . نتونستم از عهده مشکلاتم بر بیام .

اما تصمیم گرفتم اگه کارها به سامان نشد به تدریج تموم مشکلات و اسم و رسم و حتی  ادرس سایت و  وبلاگهای خودم بنویسم ...

به نظر خودم  ، یکجور خودکشی شخصیتی ...

شاید اون وقت  از خودم بیشتر خجالت بکشم ، از خدا که .....

البته به فکرم رسیده که برای اتمام حجت و فرجام خواهی دوسه روز مرخصی بگیرم و به قم برم ...

اگه خدا قسمت کنه که با این احوالات ....

 اکثر مردمان را در عهد استوار ندیدیم. بلکه بیشتر آنها را عهدشکنان و بدکار یافتیم.   102 سوره اعراف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 2:7  توسط ممتحن   | 

برای تعطیلات به یکی از ییلاقات من شهرمون رفته بودم . تمام کوه و جنگل پوشیده از برف بود . وقتی  به درختها نگاه می کردم به جای برگ سبز روی شاخه ها برف نشسته بود ، خیلی ذوق کرده بودم و دائم ذکر می گفتم . در اون سکوت و دور از همه هیاهوهای زندگی در شهر با هر ذکر اشک از چشمهام سرازیر می شد ....

اما در یکی از شبها ساعت حدودا یک بعد از نیمه شب بود اومدم بیرون ، همه جا برف بود و سرما .. و همه چراغ خونه های دور و نزدیک خاموش بود و .....

دیدم دوتا سگ دارند از خیابون رد می شند وقتی متوجه من شدند کنار خیابون روی دستهاشون نشستند و دمشون تکون می دادند . تعجب کردم و حدس زدم که باید گرسنه باشند و نتونستند در اون همه برف چیزی برای خوردن پیدا کنند .. رفتم براشون چیزی اوردم و براشون ریختم . دیدم که بدون توجه به حضور من اومدند و با ولع تموم مشغول خوردن  شدند ...

اون لحظه ، احوالات خودم به ذهنم اومد ، و سرم بلند کردم و به خدا گفتم : من از در خونه خودت درمونده و دست خالی برمگردون ... به خودم  گفتم : مگه میشه به خدا از شدت ضعف و بیچارگی پناه ببری و خدا قبولت نکنه و ...

اما خدای خوب من ، امشب به این بهانه بیادت هستم ...

خودت به حیرانی و سرگردانی فکری و ذهنی ام آگاهی ..

خدای من خیلی به توجه و عنایت بی پایانت محتاجم ...

در نهایت قلت ایمان و کثرت عصیان به حریم قدوسی ات به گره گشایی و رحمت بی حسابت امده ام ...

اما خودت می دونی که به هیچ چیز به اندازه تو فکر نمی کنم و تموم غصه این سینه پر درد من دوری از آستان پر محبت و سابقه الطاف بی منت توست که این اسیر در بند را به طریق هدایت کشیدی اما من شایسته ان نبودم که ذکر تو را برلب داشته باشم و ایه و نشان تو برای دیگران باشم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 22:7  توسط ممتحن   | 

خدایا ،  من تنها نذار و در طی طریق هدایت با من باش و کمکم کن که از این مرحله هم بگذرم و ...

اهدنا الصراط المستقیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 7:35  توسط ممتحن   |