خسته تر ازهمیشه به فکر این هستم که چرا اینگونه ام و چرا باید ....
در دنیایی که کمتر کسی پیدا می شود که به خدا فکر کند...
در زمانه ای که تمام مرزهای اخلاقی و انسانی را برای بهره بردن از هوسهای بی قید و بند و رسیدن به مال و مقام و منسب زیر پای گذاشته می شود ...
چه منفعتی خواهد داشت از خوب بودن و خوبی کردن ، حرف زدن ...
اما امشب سنگینی عجیبی در سینه ام احساس می کنم ...
دلم می خواهد گریه کنم و فریاد و استمداد یاری بطلبم ...
وای ....چرا و به کجا می رود این قبیله سرگشته انسانی ....
از خودم متنفرم به خاطر همه ادعاهایی که بابت انسان بودنم ، دارم ...
از خودم متنفرم به خاطر اینکه نیستم انچه که دیگران مرا به ان رسم و مرام می شناسند ...
از خودم متنفرم به خاطر اینکه به خدا هم دروغ میگم و با او مکر می کنم ....
تنها در هنگامه مصائب و مشکلات او را بهانه می کنم و او را می طلبم .....
اما دور افتاده ام از بندگی و ...
یادم می یاد که روزها و سالهایی نه چندان دور بعد از ان دعوت خاطره انگیز ، چنان در احوالاتم تحول ایجاد شده بود که کمتر کسی باور می کرد من همان "مهدی" ایام ماضی باشم .....
من به اسم یک بچه هیاتی و نماز شب خوان می شناختند ...
خیلی اوقات خانواده به واسطه گریه های شبانه ام از خواب بر می خواستند ولی ....
روزهایی که بهانه بدر کردن تمام انچه که به حرام خورده بودم ، روزه می گرفتم ...
روزهایی که بر سفره هر کس نمی نشستم و هر چیز را نمی خوردم ...
یادم می یاد یک باغ و ملک یک سازمان دولتی به ما سپرده شده بود و این باغ انواع میوه از سیب ، انگور ، به ، انواع مرکبات و ... موجود بود . من تاسالها از میوه های این باغ به بهانه اینکه این ملک از بیت المال هست چیزی نخوردم و همیشه از جانب خانوده و اشنایان سرزنش می شدم .....
اما این روزها غرق در شهوات و هوسهای پایان ناپذیر حیوانی خود گرفتار امده ام و از این همه تعارض و ناسازگاری با خواسته های درونی و فطری خود دچار سرگردانی شده ام ....
تنها چیزی که برایم مانده بود ، همان دورکعت نماز روزانه بود که ....
نمازی که در ان استعانت از خدای می طلبم ، اما دل در دام شیطان دارم و در گذران ایام زندگی با عهد خود بیگانه ام ...
چقدر دروغ و نفاق در زندگی من موج می زند ...
گاهی فکر می کنم ، که کارم سرچشمه همه این ناملایمات شده ، اما به نظر می رسه باید در تعامل با محیط و عموم مردم حفظ ایمان و رعایت تقوا داشته باشم . وگرنه ذکر و نماز و دعا در خلوت و دور از هیاهوهای زمانه کار سخت و ارزشمندی نخواهد بود ...
در این گرداب و مهلکه به تنگ امده ام ولی باز هم ، هیچ گریزگاهی جز استان پاک و مقدسش نمی یابم ....
ایامیکه باز کابوسهای شبانه به سراغم امده اند ، همان های که بهانه من برای نگارش این وبلاگ شد ....
روزهایی در پیشرو دارم که به سبب سابقه گذشته و این دهه از سالهای عمرم همیشه توانسته ام به استمداد از توجه حضرت زهرا (س) چند صباحی را درد وادی امن هدایت بازگردم و از بیایان سوزان غفلت و جنگلهای تاریک عصیان دور باشم ....
به کجا می رویم ......