تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

خدایا ! کفر نمی گویم ...
پریشانم ...
چه می خواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا ! تو مسئولی...
خداوندا ! تو میدانی...
که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است..
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!
(دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:54  توسط ممتحن   | 

اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم   ...

نمی دونم چه طوری از تو تشکر کنم و سپاسگزار این همه لطف و عنایتت باشم ...

خدای من ، از اینکه در میان این همه سیاهی و تاریکی و با وجود روح ضعیف و مریض من ....

باز هم ....

از اینکه کمکم کردی و در هیاهو و مشغله فکری ام ، به این باور و حس زیبا رسیدم ....

از اینکه من به  مهمونی ماه رجب دعوت کردی ...

ممنون خدای من ....

 و شکرت ....

باز هم داره نزدیک می شه روز موعود من ...

اقای من ، برامون دعا کن ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:1  توسط ممتحن   | 

این روزها فرصت زیادی را برای فکر کردن میگذارم ...

به خودم و دیگران ...

به نقشی که حضور دیگران در زندگی من داشتند و دارند ..

به کسانی که به هر بهانه ای می ایند و می روند ...

به خواب هایم ..

به چیزهایی که دوست داشتم و دارم ...

به دوستی و دلبستگی ...

به عشق و عشق ورزی ...

به هوس و خوشگذرانی ...

به اینکه چه قدر ادم خوبی هستم ...

و ...

گاهی فکر می کنم که باید هنوز تاوان بدهم و منتظر بمانم تا شاید از این ایستگاه بگذرم ...

شاد من خیلی عجله می کنم ...

راهی که انسان از ان باز میگردد یا به بیراهه می رود ، بسیار طولانی تر و سخت تر از انی است که بتواند به این زودی ها به مسیر اصلی بازگشت ...

همیشه به فکر ان بودم که چرا احساس تنهایی می کنم و دنبال چه هستم ..

چه چیزی را کم دارم  ...

این روزها به این باور رسیده ام که کسی را می خواهم که حرفهایم را بفهمد ...

معنی باغ فندوق و جوی جاری در ان ..

جنگل تاریک و صحرای سوزان ...

خانه سبز را بشناسد ...

و فرشته ها را ...

اما هر چی بیشتر تلاش می کنم بیشتر خسته و سرگشته تر می شم و نا امید تر ...

شاید هنوز انقدر الوده هستم که نمی توانم ببینم فرستاده مذکور را ...

شاید او را در همان روزهایی که سخت در دام غفلت و عصیان گرفتار بودم ، از دست داده ام ..

خدایا ، چرا مرا به این  راه کشاندی ...

تو که خوب می دانستی مرا یارای حضور در این مسیر نبود ...

خدای خوب و مهربونم ...

چون کودکی بی تابی می کنم و بهانه تو را می گیرم ..

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم ...

ای کاش هیچ وقت از اغوش پر مهرت جدا نمی شدم ...

در اوج ضعف و خستگی و با وجود زخمهای نشسته بر این سینه تاریکم ...

منتظرت هستم ، مثل همون نقاشی که برایت می کشیدم ...

من از تو چیز زیادی نمی خواهم ...

فقط یکبار و تنها یک دفعه دیگر به روی بر خاک افتاده ام بنگر ...

خدای من عذاب دوری تو را نمی تونم تحمل کنم ..

وقتی فکر میکنم که دیگر به من مهربانی نمی کنی ، سخت  قلبم می شکند و از خودم بدم می اید...

خدای خوب من مدتهاست در حسرت لحظه ای هستم که به من بفهمانی که هنوز دوستم درای ...

من هنوز تو را دوست دارم و تموم این سختی ها به خاطر تو تحمل می کنم ..

و به خاطر تو به گذشته بر نمی گردم ...

برای رسیدن به تو با خودم و نفس سرکش و مبتلایم مبارزه می کنم  ...

شاد هنوز فرصت مهربانی تو با من نرسیده ...

اما چون گدایی در گوشه ای می نشینم و با تو ذکر می گویم ..

شاید نوبت من هم برسد ...

  .....

 اشک هایم دیگر مجال نوشتن را به من نمی دهند ...

مدت ها بود که برایت گریه نکرده بودم ...

چه قدر زود باران مهربانی ات بر  این سینه تشنه ام  فرود امد ....

تو را به هر بهانه ای و در بدترین احوالاتم ، دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:26  توسط ممتحن   | 

خدای من  ...

 بی تو هیچ چیز ندارم ...

بدون همراهی تو هیچم ...

بعد گذشت این سالها از زندگی ام هنوز گرفتار و مبتلا هستم ...

چرا پایانی نداره این همه سرگردانی من  ...

همیشه در حسرت اون لحظه های رویائی هستم ..

بدون عنایت و هدایت تو نمی توانم ...

تنها تو را در این سینه پر هیاهویم  می خواهم ..

هر وقت بیادت هستم در آرامش هستم و احساس شور و شوق و شعف دارم ..

در هنگامه غفلت از یاد و ذکر تو ، گرفتار طوفان حیرت می شم ...

من تنها نذار  ...

منتظرت هستم  ...

خدایا به من زیستی عطا کن ،

 که در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم ..

و مردنی عطا کن ، که بر بیهودگی اش ، سودگوار نباشم .

بگذار تا ان را من ، خود انتخاب کنم ، اما ان چنان که تو دوست داری (شریعتی )

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:12  توسط ممتحن   |