تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

معرفت دُر گراني است به هر کس ندهندش

پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

این جمله ذکر این ساعت من شده !

اساس معرفت در درک حضور خداست ...

معرفت یعنی درک اینکه «يسبح لله ما فى السموات و ما فى الارض‏»

معرفت یعنی ایمان به اینکه در و دیوار و همه عالم شاهد هستند در محضر خداوند ...

معرفت یعنی فراموش نکردن این نکته که : عالم محضر خداست در محضر خدا معصيت نكنيد !

معرفت یعنی هر کاری به خاطر خدا و برای رضای خدا انجام بدم و در این صورت هیچ گاه شکایتی از سختی امورات خود نخواهم داشت ..

خدایا :

من ببخش اگه در گیر و دار و ابتلا به لذت های دنیوی ، دچار این همه نسیان و غفلت شدم ..

من از ذاکرین با معرفت خود قرار بده ...

از اینکه با همه بد احوالی ام ، ذکرهای فراموش شده ام را به خاطرم می اوری ، شاکر و سپاسگذار لطف بی حسابت هستم ..

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:2  توسط ممتحن  

آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم ؟
از خدا همیشه می خوام که بیای تا من جوونم
اگه ما رو دوست ندارید یه اشاره بسمونه
خودتون بگین که این دل بمیره یا که بمونه ؟
آرزوی اول من التماس آخر من
اینه که موقع مردن پا بذاری رو دل من
....
دانلود فایل صوتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:38  توسط ممتحن  

امشب دلتنگت توام...

امشب دلتنگ روزها و شبهایی هستم که ذاکرت بودم ..

امشب دلتنگ کمیل هستم ...

 امشب دلتنگ شهدا هستم ..

امشب دلتنگ شهید اسماعیل و اون حدیث قدسی بر مزارش هستم ...

امشب دلتنگ ، لحظاتی هستم که شیرینی مناجات با تو را تجربه کرده ام ...

امشب دلتنگ مناجات نیمه شب و زیارت های شبانه ام ...

امشب بیشتر از همیشه ، دلتنگ خودم هستم ...

خدایا ، خود بر نهان و اشکار ما اگاهی ...

خدایا یک چیز من آزار می ده و اون اشتیاق بی حد تو  برای خوب بودن و خوب ماندن ماست ...

در حالی که ما به فرصتهایی که بهمون می دی ، بی توجهی می کنیم و سرگرم مشغولیات بی اهمیت می شیم ..

محبوب و پروردگار من ، صبرت علی عذابک و کیف اصبر علی فراقک ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:0  توسط ممتحن  

امروز به این فکر می کردم که چرا اینقدر گناه می کنیم و از خدا غافل می شیم ؟

چرا در زندگی شخصی و اجتماعی خیلی مراعات می کنیم تا مبادا کسانی که دوستشون داریم از ما دلگیر و نارحت بشند ؟

چرا  در هنگام حضور اونها یا حتی در غیابشون مواظب هستیم که کاری نکنیم که موجب شرمندگی ما نزد عزیزان و نزدیکان بشه ؟

همیشه نگران این هستیم که نکنه فلانی به خاطر  کاره ناشایستی که انجام دادیم یا خواهیم داد ، از دستم نارحت بشه و من دیگه تحویل نگیره یا ازم شاکی بشه و حتی من سرزنش و تنبیه کنه ! به همین خاطر برای داشتن رضایت دیگران خیلی کارها رو انجام نمی دیم !

ولی درباره خدا ، خیلی کم به این باور می رسیم ...

اگه واقعا به خدا ایمان و اعتقاد داریم چرا نسبت به خدا این چنین باوری نداریم ؟

و اگر ادعا می کنیم که به خدا ایمان و اعتقاد داریم و در گفتار و کردار نسبت خدا خلوص نیت داریم و تنها رضایت حضرت حق طلب می کنیم ، چرا این همه گناه می کنیم ؟

چرا این همه بر خلاف دستورهای خدا و پیغمبر و ... عمل می کنیم ؟

چرا در مقابل فرامین الهی فرمانبردار ، مطیع و تسلیم نیستیم ؟

چرا حیا  نمی کنیم و در محضر خدا دست از گناه نمی کشیم ؟

و ....

چرا خیلی کم دچار خوف از خشم و غضب خدا می شیم ؟

چرا همیشه خدا رو مهربون می بینیم و انتظار داریم از همه خطاها و سرکشی های ما بگذره ؟

چرا فکر می کنیم ، همین که مدعی دوستی با خدا هستیم ، حضرت حق هم از همه گناهان ما می گذره و بدون حساب و کتاب از تقصیرات ما می گذره ؟

اصلا چرا یکی مثل حضرت علی ، کمیل می خونه، یا مناجات کوفه ، یا مناجاتهای امام سجاد برای چیه ؟

نمی دونم ، ایا این خدایی که من در ذهنم به اون اعتقاد دارم ، همون خدای حضرت علی هستش  ؟

خیلی دردناکه اگه یک روز بایستی و به گذشته نگاه کنی و با خودت بگی ، ای بابا خودت گول زدی و این همه سال مدعی معرفت خدا بودی ولی انگار در تمامی اوقات داشتی با خدا هم ...

الان که دارم این چند خط می نویسم به این فکر می کنم که سالهای نه چندان دور همش مراقب و نگران این بودم که مبادا کاری کنم که خدا ازم ناراحت بشه ، و دچار خشم و عذاب و اتش غضب خدا بشم ...

اما الان باید همش از خدا به خاطر حرف بد ، نگاه بد ، دروغ و ... که امروز و دیروز مرتکب شدم طلب عفو و بخشش داشته باشم...

خدای مهربون من ، خیلی اوقات اونقدر شرمنده ات می شم که حاضرم همون لحظه من در اتش جهنمت بسوزونی و با خودم می گم مگه می شه با این همه غفلت و گناه ، لطف و عنایت خدا نصیبم بشه ؟

من همون ادم سالهای دورم و هیچ وقت ادعایی بابت در طریق تو بودن و در مسیر قرب تو ماندن ندارم ...

اگه الان می گم بدم و گناهکار به خاطر اینه که از خیلی وقت پیش این طوری بودم ولی این تو بودی که با همه الوده گی هام ، من به در خونت کشوندی و اجازه دادی تا گدای کوی تو باشم ...

ای کسی که همه چیزم توی زندگی مدیون الطاف بی حساب و بی منت تو ام ...

به گذشت و احسانت قسم ، با همه بد حالی و غفلت و بد عهدی هایم ...

هنوز هم دوست دارم و دلم می خواد مثل سابق کمکم کنی تا راهی برم و کارهایی انجام بدم که شایسته بزرگی ات و وسیله کسب رضایت تو باشه ...

یا کریم ، بلای منی ، مبتلای توام ...

کمکم کن تا حتی مرتکب کارها و گناهانی که امروزه برای خیلی ها عادی و بی اهمیت شده ، نشم ..

از اینکه با همه سستی ایمان و تقوا مراقبم هستی تا مبتلا به خیلی از گناه ها نشم ، ازت ممنونم ....

خدای من ،

ایا این حضور من در این جنگل تاریک و ان صحرای سوزان به پایان می رسه ؟

ایا به خانه هدایتت می رسم و حجاب های ظلمانی از پیش روی چشمانم برداشته می شه ؟

ایا پنجره نور سبز ولایت و هدایت برویم گشوده می شه ؟

پروردگارا مرا بار دیگر به حریم پاک و اسمانی ات بخوان و چون گذشته بیت المعمورم را سینه اشفته ام قرار بده


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:22  توسط ممتحن  

سالهای زیادی را در انتظار یافتن یک دوست مانده ام ، اما ...

به نظر می رسد که بیشتر انچه را که داشته ام باخته ام و دیگر کسی برایم نمانده که در کنارم باشد ...

نمی دانم ایا باز هم باید منتظر باشم تا شاید انکه را که می خواهم ، بر روزگار تاریک من بدرخشد یا انکه دیگر باید بپذیرم که هیچ گاه ...

خدای من ...

اینها حرفهایی بود که امشب در کنار پنجره ، رو به سکوت باغ و تاریکی حاکم بر اتاق با خودم زمزمه می کردم . هر چند می دانم با حرفهای همیشگی ام فرق دارد . چون احساس می کنم به مانند گذشته  نیستم و این روزها به تنهایی های خود فکر می کنم و چرایی ان !

امشب به این فکر می کردم بین انچه می خواهیم و انچه بدست می اوریم چه قدر فاصله هست ؟

و کلماتی که بر تخته اتاقم نوشتم را حتما دیده ای ...

به این فکر می کنم که تمنای دستهایی که مرا بفهمد چه قدر بی جاست که هیچ نگاهی مرا آرام نمی کند ؟

ای کاش فرصتها را غنیمت می شمردم و ای کاش ...

با من چه خواهی کرد ؟

بازهم چون گذشته معترف به ضعف و سستی و بد کاری خود هستم ...

مهربان من ، خود می دانی که چه سخت است در چنین فضا و زمانی خوب بودن و خوب ماندن ...

با همه این حرفها ، خدای دوست داشتنی من ...

مرا معرفتی عطا کن که هر چه مرا از تو دور می کند از خود دور کنم ...

ای نور و ای پروردگارمن ، مرا به خود وا مگذار...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:43  توسط ممتحن  

اقا جون ...

من که یادتون می یاد ...

هر چند امشب جای گله و شکایت نیست ...

اما خودتون احوالات من می بینید  ...

مثل اون مریض هایی که میان توی صحن و سراتون ازتون شفاء بیماریشون طلب می کنند ...

کمکم کنید تا این روح اشفته من اروم بگیره و طبیب دل بیمارم باشید ...

می دونم که من بد کردم و مثل همیشه بد عهدی کردم ...

ولی اقا جون ...

به خدا این طوری اصلا دلم خوش نیست ...

دلم می خواد مثل اون قدیما هر روز چند بار خدمتتون از این جا سلام داشته باشم ..

یادش به خیر ، یادش به خیر ...

اقا جون برام دعا کنید ، برام دعا کنید که ...

دلم می خواست همین هفته ها بیام زیارت ، ولی انگار اجازه نمی دید که ...

ولی به همین سلام راه دور هم دلخوشم اگه شما فقط یک نگاه بهم کنید  ...

یا علی ابن موسی الرضا ع مدد

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 21:57  توسط ممتحن