تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم ؟
از خدا همیشه می خوام که بیای تا من جوونم
اگه ما رو دوست ندارید یه اشاره بسمونه
خودتون بگین که این دل بمیره یا که بمونه ؟
آرزوی اول من التماس آخر من
اینه که موقع مردن پا بذاری رو دل من
....
دانلود فایل صوتی
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:38  توسط ممتحن  

امشب دلتنگت توام...

امشب دلتنگ روزها و شبهایی هستم که ذاکرت بودم ..

امشب دلتنگ کمیل هستم ...

 امشب دلتنگ شهدا هستم ..

امشب دلتنگ شهید اسماعیل و اون حدیث قدسی بر مزارش هستم ...

امشب دلتنگ ، لحظاتی هستم که شیرینی مناجات با تو را تجربه کرده ام ...

امشب دلتنگ مناجات نیمه شب و زیارت های شبانه ام ...

امشب بیشتر از همیشه ، دلتنگ خودم هستم ...

خدایا ، خود بر نهان و اشکار ما اگاهی ...

خدایا یک چیز من آزار می ده و اون اشتیاق بی حد تو  برای خوب بودن و خوب ماندن ماست ...

در حالی که ما به فرصتهایی که بهمون می دی ، بی توجهی می کنیم و سرگرم مشغولیات بی اهمیت می شیم ..

محبوب و پروردگار من ، صبرت علی عذابک و کیف اصبر علی فراقک ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:0  توسط ممتحن  

امروز به این فکر می کردم که چرا اینقدر گناه می کنیم و از خدا غافل می شیم ؟

چرا در زندگی شخصی و اجتماعی خیلی مراعات می کنیم تا مبادا کسانی که دوستشون داریم از ما دلگیر و نارحت بشند ؟

چرا  در هنگام حضور اونها یا حتی در غیابشون مواظب هستیم که کاری نکنیم که موجب شرمندگی ما نزد عزیزان و نزدیکان بشه ؟

همیشه نگران این هستیم که نکنه فلانی به خاطر  کاره ناشایستی که انجام دادیم یا خواهیم داد ، از دستم نارحت بشه و من دیگه تحویل نگیره یا ازم شاکی بشه و حتی من سرزنش و تنبیه کنه ! به همین خاطر برای داشتن رضایت دیگران خیلی کارها رو انجام نمی دیم !

ولی درباره خدا ، خیلی کم به این باور می رسیم ...

اگه واقعا به خدا ایمان و اعتقاد داریم چرا نسبت به خدا این چنین باوری نداریم ؟

و اگر ادعا می کنیم که به خدا ایمان و اعتقاد داریم و در گفتار و کردار نسبت خدا خلوص نیت داریم و تنها رضایت حضرت حق طلب می کنیم ، چرا این همه گناه می کنیم ؟

چرا این همه بر خلاف دستورهای خدا و پیغمبر و ... عمل می کنیم ؟

چرا در مقابل فرامین الهی فرمانبردار ، مطیع و تسلیم نیستیم ؟

چرا حیا  نمی کنیم و در محضر خدا دست از گناه نمی کشیم ؟

و ....

چرا خیلی کم دچار خوف از خشم و غضب خدا می شیم ؟

چرا همیشه خدا رو مهربون می بینیم و انتظار داریم از همه خطاها و سرکشی های ما بگذره ؟

چرا فکر می کنیم ، همین که مدعی دوستی با خدا هستیم ، حضرت حق هم از همه گناهان ما می گذره و بدون حساب و کتاب از تقصیرات ما می گذره ؟

اصلا چرا یکی مثل حضرت علی ، کمیل می خونه، یا مناجات کوفه ، یا مناجاتهای امام سجاد برای چیه ؟

نمی دونم ، ایا این خدایی که من در ذهنم به اون اعتقاد دارم ، همون خدای حضرت علی هستش  ؟

خیلی دردناکه اگه یک روز بایستی و به گذشته نگاه کنی و با خودت بگی ، ای بابا خودت گول زدی و این همه سال مدعی معرفت خدا بودی ولی انگار در تمامی اوقات داشتی با خدا هم ...

الان که دارم این چند خط می نویسم به این فکر می کنم که سالهای نه چندان دور همش مراقب و نگران این بودم که مبادا کاری کنم که خدا ازم ناراحت بشه ، و دچار خشم و عذاب و اتش غضب خدا بشم ...

اما الان باید همش از خدا به خاطر حرف بد ، نگاه بد ، دروغ و ... که امروز و دیروز مرتکب شدم طلب عفو و بخشش داشته باشم...

خدای مهربون من ، خیلی اوقات اونقدر شرمنده ات می شم که حاضرم همون لحظه من در اتش جهنمت بسوزونی و با خودم می گم مگه می شه با این همه غفلت و گناه ، لطف و عنایت خدا نصیبم بشه ؟

من همون ادم سالهای دورم و هیچ وقت ادعایی بابت در طریق تو بودن و در مسیر قرب تو ماندن ندارم ...

اگه الان می گم بدم و گناهکار به خاطر اینه که از خیلی وقت پیش این طوری بودم ولی این تو بودی که با همه الوده گی هام ، من به در خونت کشوندی و اجازه دادی تا گدای کوی تو باشم ...

ای کسی که همه چیزم توی زندگی مدیون الطاف بی حساب و بی منت تو ام ...

به گذشت و احسانت قسم ، با همه بد حالی و غفلت و بد عهدی هایم ...

هنوز هم دوست دارم و دلم می خواد مثل سابق کمکم کنی تا راهی برم و کارهایی انجام بدم که شایسته بزرگی ات و وسیله کسب رضایت تو باشه ...

یا کریم ، بلای منی ، مبتلای توام ...

کمکم کن تا حتی مرتکب کارها و گناهانی که امروزه برای خیلی ها عادی و بی اهمیت شده ، نشم ..

از اینکه با همه سستی ایمان و تقوا مراقبم هستی تا مبتلا به خیلی از گناه ها نشم ، ازت ممنونم ....

خدای من ،

ایا این حضور من در این جنگل تاریک و ان صحرای سوزان به پایان می رسه ؟

ایا به خانه هدایتت می رسم و حجاب های ظلمانی از پیش روی چشمانم برداشته می شه ؟

ایا پنجره نور سبز ولایت و هدایت برویم گشوده می شه ؟

پروردگارا مرا بار دیگر به حریم پاک و اسمانی ات بخوان و چون گذشته بیت المعمورم را سینه اشفته ام قرار بده


+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:22  توسط ممتحن  

سالهای زیادی را در انتظار یافتن یک دوست مانده ام ، اما ...

به نظر می رسد که بیشتر انچه را که داشته ام باخته ام و دیگر کسی برایم نمانده که در کنارم باشد ...

نمی دانم ایا باز هم باید منتظر باشم تا شاید انکه را که می خواهم ، بر روزگار تاریک من بدرخشد یا انکه دیگر باید بپذیرم که هیچ گاه ...

خدای من ...

اینها حرفهایی بود که امشب در کنار پنجره ، رو به سکوت باغ و تاریکی حاکم بر اتاق با خودم زمزمه می کردم . هر چند می دانم با حرفهای همیشگی ام فرق دارد . چون احساس می کنم به مانند گذشته  نیستم و این روزها به تنهایی های خود فکر می کنم و چرایی ان !

امشب به این فکر می کردم بین انچه می خواهیم و انچه بدست می اوریم چه قدر فاصله هست ؟

و کلماتی که بر تخته اتاقم نوشتم را حتما دیده ای ...

به این فکر می کنم که تمنای دستهایی که مرا بفهمد چه قدر بی جاست که هیچ نگاهی مرا آرام نمی کند ؟

ای کاش فرصتها را غنیمت می شمردم و ای کاش ...

با من چه خواهی کرد ؟

بازهم چون گذشته معترف به ضعف و سستی و بد کاری خود هستم ...

مهربان من ، خود می دانی که چه سخت است در چنین فضا و زمانی خوب بودن و خوب ماندن ...

با همه این حرفها ، خدای دوست داشتنی من ...

مرا معرفتی عطا کن که هر چه مرا از تو دور می کند از خود دور کنم ...

ای نور و ای پروردگارمن ، مرا به خود وا مگذار...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 22:43  توسط ممتحن  

باز هم غم و غصه این و اون ، و نگرانی اوضاع و احوال زندگی نزدیکان من بهم ریخت ...

هر وقت می یام یکم ، از درگیری کار و محیط اطرافم دور باشم ، یک داستان جدید پیش می یاد ...

خدایا به حق اقا امام صادق ع ، این گره از زندگی شون باز کن و ...

اما تو ای بقیع ، همیشه در حسرت خاکهای آفتاب خورده ات خواهم بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:3  توسط ممتحن  

باران می باره و باز هم  مناجات حضرت امیر زمزمه می کنم ...

یا امام رضا ...

اقا جون ، انس به مناجات حضرت امیر مدیون شما هستم ..

امشب با خودم گفتم که چه طور تا به حال به این فکر نکرده بودم که این شاید هدیه حضرت برای من در اولین ملاقات مان باشد ...

یاد اون روزها و لحظه های بخیر ...

اقا جون هوای حرم و زیارت به سرم زده ، ای کاش می شد باز  هم چفیه به صورت می گرفتم و یک بار دیگه ...

اقا جون وداع ان زیارت را همیشه به خاطر دارم و بهانه ای خواهد برای روز موعود ...

اما ....

اَللّـهُمَّ اِنّي اَسْاَلُكَ الاَْمانَ يَوْمَ لا يَنْفَعُ مالٌ وَلابَنُونَ اِلاّ مَنْ اَتَى اللهَ بِقَلْب سَليم...

خدایا جون ، راستش نمی تونم هیچ وقت ازت گله ای داشته باشم ، چون می دونم هیچ اندوخته ای برای خواسته های کوچیک و بزرگ خودم ندارم ...

ولی وقتی در احوالاتی هستم که به نظر می یاد بیشتر به تو توجه دارم ، به این فکر می کنم که چی می شه که من هم در حلقه دوستان و مقربان تو می بودم ؟

خدای من ، چی می شه منم می تونستم اینقدر ازت دور نمی شدم ؟

مهربون من ، چی می شه مگه منم گدای کوی تو باشم ؟

خدایا سالهاست بر کنار این در ایستاده ام ، هر چند بارها و بارها از حریم بندگی تو دور شدم ، اما همیشه یک نگاهی به استان این در داشته ام تا شاید برویم گشوده شود ..

الهی ، بنده بی قرار توام و غیر تو کسی ندارم ...

خدایا من ، به نور هدایتت قسم ...

خدایا به باران رحمتت قسم ...

تنها محبت تو مرا کفایت خواهد کرد اگر همه چیز از  من بستانی ...

گدایی هستم گناهکار و الوده چون یک سیب لک داری که هیچ کس دلش نمی یاد ، اون بخره ..

اما خدای کریم و مهربان من ، این سیب لک دار و زخمی هم سوا کن و خریدارم باش ...


مولای یا مولای انت السلطان و انا الممتحن و هل یرحم الممتحن الا السلطان ...

مولای یا مولای انت الدلیل و انا المتحیر و هل یرحم المتحیر الا الدلیل ..

مولای یا مولای انت الغفور و انا المذنب و هل یرحم المذنب الا الغفور ..

خدایا ، شکرت ...


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 20:16  توسط ممتحن  

مضراب عشق نواخته شد ..

 خدایا هیچ چیز از تو پنهان نیست و بر من ...

اما ...

ولو حتى بعید عنی فی قلبی هواك

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 23:0  توسط ممتحن  

نمی دونم  چه طوریه ؟

اما دیگه به این اینکه هر چند مدت یک بار شاهد فوت یکی از از عزیزان باشم،عادت کردم ..

این بار هم مهندس عزیز بعد چند روز بی خبری ، جسدش تحویل گرفتیم و امشب شب اول قبرش هست ...

به این فکر می کنم که چرا با این همه اشارات آدم نمی شم ...

تصمیم گرفتم یک وصیت نامه بنویسم و .....

از خدا برای شادی روح مهندس عزیز طلب مغفرت می کنم و امیدوارم که شفاعت اقا امام رضا به بهانه اخرین زیارتش در این شب اول قبری نصیبش بشه ...

روحش شاد ...


+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 22:6  توسط ممتحن  

مهربان من ، سلام ...

راستش از خجالت و شرمندگی حرف زیادی برای گفتن ندارم ...

فقط خواستم بهتون بگم ، منم یادم هست که چند ساله که ...

ذکر زیبا و دلنشین من ...

یاد ایامی که ...

من ببخش ..

به خاطر همه ما بیچاره ها زودتر ...

اما ...

دانلود کنید

ربنا

یا علی و یا عظیم ...

اللهم هذا شهر رمضان

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 5:39  توسط ممتحن  

تاریکی ، چاه ، نخلستان ، تنهایی ، کوچه خاکی ، شعله ، زخم ، دیوار گلی ، بوی یاس ، دستانی بسته و ...

صدایت را دوباره شنیدم ! از محرابی خونین...

مولای من ، من هم در تاریکی زمانه و ظلمت جهل و غفلت خود گرفتارم و چشم انتظار ...

علی جان ، دیگر به خرابه ای من نمی ایی ؟

به نگاه خسته ات در انتهای ان کوچه خاکی ، من منتظرت هستم ...

مگر نه اینکه تو ...

علی جان ، به خدا نمی خواهم برایم توشه ای بیاوری تا سیر شوم ...

روحم خسته و بیمار است ...

مولای من اگر به بهانه کثرت عصیان و گناهانم پیشم نمی ایی ، تو را به جان ... قسمت می دهم ...

که فقط یک بار دیگر از کنار خرابه دلم گذر کنی ، تا گرد قدم هایت بر سر و رویم بنشیند و مرحمی باشد بر این زخم های ....

علی جان ، اجازه بده تا صدای پایت را دوباره بشنوم و باور کنم که هنوز می توانم ...

دستان پینه بسته ات را از من محروم مکن ...

اه خدای من ، ای کاش من جای اویس بودم ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 21:30  توسط ممتحن  

این حقارت و رذالت و این گرفتاری و حیرانی من هر چه قدر هم تداوم یابد ...

هر چند سال دیگری را که باید در مسیر بارگاه ملکوتی ات سرگردان باشم ....

باز تو را سلطان و پروردگار خود می دانم ...

و خود را بنده ناسپاس ، عاصی ، بد عهد و ضعیف نفس تو   ...

اری ، خدای من ، مگر نمی شود در این بارگاه تو یک بنده ناپاک هم داشته باشی ...

ای خدای من ...

حریم ملکوتی ات را اکنون می بینم ...

در ورای اشکهایی که بر چهره کریه ام، جاری است ، عظمتت را می بینم ...

از این راه دور و با این تن رنجور و خسته از کثرت گناه و زخم های نشسته بر روح و روانم ..

سر به بندگی ات فرود می اورم ...

مرا تنها مگذار ...

ای کسی همه تو را رحیم و کریم می خوانند ...

مرا همینگونه بپذیر و مگذار بنده شیطان باشم ...

بهشتت را طلب نمی کنم ، فقط مرا از خود دور مکن ...

مرا رها مکن ...

چشم انتظار نگاهت هستم ، ان را از من دریغ مکن ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 21:11  توسط ممتحن  

سلام

مولا و اقای مهربون من سلام ...

راستش خودم می دونم  که چه قدر ازتون فاصله گرفتم ...

اما امروز غروب با دیدن مسجد جمکران ، به یاد یک ذکر قدیمی افتادم و ...

ممنون از اینکه با وجود این همه ...

به نظرم اومد تنها دلیل اینکه این همه گرفتار و مبتلا شده ام ، این باشه که زود فراموشتون می کنم ...

من ببخش ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 19:38  توسط ممتحن  

نیمه شب روز نهم تیرماه ، یکی دیگر از صفحات غمبار زندگی من ورق خورد و پس از ماه ها بیماری او هم ما را ترک کرد و اکنون در کنار فرزندانش ما را می نگرند ...

خاطرات حضور او در کنارمان را برای همیشه به خاطر خواهیم داشت ...

و هیچ وقت لحظات جان دادنش را فراموش نخواهم کرد ...

روحش شاد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 17:46  توسط ممتحن  

خدایا دیگه کم اوردم و همه چیز باختم ..

البته این احوالات و ضعف همیشه با شنیدن زمزمه شب های قدر در این چند سال تکرار شده !!!

یک حسی که خودم بازنده می بینم و محروم از چیزهایی که این ده سال فکر می کردم در راه دست یابی به اونها گام بر می دارم ...

خودت می دونی که چه قدر بابت این پیرمرد ناراحتم و ضربه شدیدی که در چند ماه گذشته  به من وارد کرده چه قدر بوده !

کمکش کن،نذار بیشتر از این عذاب بکشه ..

یعنی ممکنه عاقبت من با این همه گناه و زندگی الوده این باشه ...

خدایا کمکش کن ، ببخش که کلی بابت سرنوشت و حکایت زندگیش  ازت شاکی می شم و گله می کنم ...

گرچه باور دارم که هیچ چیز در درگاه تو بی حساب و کتاب نیست ، ولی خوب یکی مثل من معرفت شهود حکمت خیلی چیزها رو نداره و به خاطر ضعف ایمان و کثرت گناه و نفس الوده در ورطه غفلت و عصیان گرفتار می شه ...

خدایا نذار بیش از این ازت دور بشم ...

خدایا عاقبت به خیرمون کن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 21:14  توسط ممتحن  

پروردگارم ،مهربان من...

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:13  توسط ممتحن  

مادرم نزنید ...

من با همه بدی هام طاقت این ندارم که شاهد این باشم که  ...

اما...

خدایا ، قبول دارم که من بنده بد تو ام ..

می خوای باهام چه کار کنی ؟

این همه مدت در خونت موندم که شاید من هم قبول کنی ..

اما مثل همیشه با بدعهدی هام ازت دور شدم ...

ولی ، اونقدر در خونت به گدایی می یام تا ...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:27  توسط ممتحن  

خدای مهربون من ، ممنون از لطف و عنایت بی حساب و بی منتت ..

تموم هستی من فدای لحظه ای که تو به من نگاه می کنی ...

نه هم زباني نه هم نوايي
تا بگويم من زعشقت حكايتي
نه مهرباني نه چاره سازي
تا كنم از سوز پنهان شكايتي
شكايتي....
نواي مني بي نواي تو ام
بلاي مني مبتلا ي تو ام
سرود مني چنگ عود مني
وجود مني تار و پود مني
منم غباري به كوي تو
منم كه مستم به بوي تو
به بوي تو....

من كه در دام هلاك افتا ده ام
من كه چون اشكي به خاك افتاده ام
عاشقي ديوانه اي افسرده جانم
بي دلي بي حاصلي بي آشيانم
من كيم درد آشتايي بي نصيبي بي نوايي
منم غباري به كوي تو
منم كه مستم به بوي تو
به بوي تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 22:0  توسط ممتحن  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:58  توسط ممتحن  


الهی !

چون آتش فراق (داشتی) ، به آتش دوزخ چه کار داشتی ؟


دیروز به بهانه زمزمه کردن ، یک ذکر قدیمی ...

و امروز به سبب ذکر علف های روبروی پنجره و ترانه گنجشک نشسته بر روی درخت ، سرشار از احساسم ...

ممنون ، از اینکه هنوز به من فرصت این می دی که ....


الهی !

دولتم آن است که مذکور توام . ورنه ، در ذکر من ،  مرا قیمت چیست ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:17  توسط ممتحن  

این روزها چندبار هوای زیارت به سرم زد ..

اما ازتون خجالت می کشم که بخوام دوباره بیام ...

تموم لحظات خوش دیدار ده سال قبل بیاد می یارم و به این بهانه بیادتون هستم ..

چی می شد اگه اون روزها هیچ وقت سپری نمی شدند و من هنوز ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:58  توسط ممتحن  

خدای مهربونم ...

راستش من که از شرمندگی نمی تونستم بیام و ازت عذر بخوام ...

تا اینکه دیروز باز هم خودت یک بهانه به دستم دادی ..

ازت ممنونم ..

خدای من ..

من بببخش اگه اونقدر قوی نیستم که بتونم در برابر این ناملایمات شکیبا باشم و تو همیشه بیاد داشته باشم ...

خدای من ..

امشب غروب از اینکه توی دنیا هیچ دلبستگی جز تو ندارم ، کلی ...

ای کاش می شد که همیشه بنده تو می بودم و گرفتار دام شیطان نمی شدم ..

کمکم کن ..

ازت بابت همه اون چیزهایی که بهم دادی ممنونم و شاکر و سپاسگذار تو هستم به خاطر چیزهایی که صلاح ندونستی  داشته باشم ولی من بارها اصرار به ...

خدای من ، دنیای غریبی است ..

من یک لحظه به خودم وا مگذار ...

اما ..

مولای من ... به گدایی به در خونتون اومدم ..

هرچند می دونم که خیلی ازم شاکی هستید اما به بهانه اون کوچه خاکی و دستی که هنوز به دیوار تکیه زده ، من از لطف و توجهتون محروم نکنید ..

ای کاش حلقه بند .. بر دست من می بستند و مرا در ان کوچه ...

برام و همه اونهایی که دوستون دارند ، دعا کنید تا ورطه طوفان گناه زمانه گرفتار و حیران نشند ..

یا علی مددی .....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 22:58  توسط ممتحن  

دلم می خواد باهات صحبت کنم ولی خجالت می کشم و ..

اما...

صدای مردی در گذر از جاده ای بگوش می رسد و ...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 21:17  توسط ممتحن   | 

راستش بعضی اوقات فکر می کنم که هیچ وقت شایسته نگاه و توجه نبودم و نیستم ..

و به این باور می رسم که ...

اما با همه این فکر و ذکرها ، تنها یک چیز هست که من آزار می ده و ازش می ترسم ..

و اون ترس از اینه که اگه توی لحظه اخر ، سرم برگردونم و نگاهت کنم تو نگاهت به من نباشه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 19:29  توسط ممتحن  

نمی دونم ، من با تو قهرم یا اینکه تو ..

گاهی فکر می کنم که داری برام پیغام می فرستی !!!

خدای من ، راستش ازت خجالت می کشم ..

خدای من ...

من ببخش که باهات بد صحبت کردم و ازت شاکی شدم و باز هم بد کردم ..

یاد چیزهایی افتادم که توی این سالها همیشه عقده دلم بود که چرا ازم دریغ کردی و به نظرم می یومد که انگار نمی خوای بهشون برسم ..

اما غافل از اینکه ...

 با همه بدی هام دوستت دارم و  امید دارم که مراقبم باشی که ..

خدایا ،  مرا مگذار و مگذر ..

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 17:18  توسط ممتحن  

مهربون من ، دیگه از این وضعیت خسته شدم ..

دیگه طاقت ندارم و نمی تونم این شرایط تحمل کنم ..

خدایا ، دلم می خواد که توی اون جنگلی که خوابش می بینم گم بشم و هیچ کس پیدام نکنه ...

بعد این همه مدت هنوز مطمئن نیستم که دوستم داری !!

چرا چرا چرا چرا چرا چرا چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا کمکم کن ، دلم طاقت این همه تنهایی نداره ...

ای کاش هیچ وقت به این روزها نمی رسیدم و همون چند سال پیش  نجاتم می دادی و ...

نمی دونم چرا همش فکر می کنم هنوز هم داری من تنبیه می کنی ؟

و بهترین چیزهایی که می خوامشون ازم دور می کنی !!!

گاهی  ازت به خاطر این همه سخت گیری شاکی می شم !

اما می بینم ، حق داری که حتی بیشتر و سخت تر از این عذابم کنی

می ترسم که یکروزی ببینم که از تو هم  از من دور شدی و من تنهای تنها گذاشتی ..

هیچ کسی جز تو ندارم و همه چیز به بهانه تو کنار می زارم تا فقط تو دوستم داشته باشی ..

طلب محبت یک رعیت فقیر و ضعیف از سلطان و پادشاه خودش نباید انتظار زیادی باشه ..

پس مولا و پروردگار من ، من از باران محبتت محروم نکن و این سینه خسته سیراب کن ...

ای کاش می شد که منم از خوبان درگاهت می شدم و همیشه مورد لطف و عنایت بی حسابت ..

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 22:48  توسط ممتحن  

خدایا از این همه لطف و عنایت بی حسابت ممنونم ....
شکر ، از اینکه توفیق بازگشت به ذکرهای قدیمی به من دادی..
بعد از شبهای قدر ، همش فکر می کردم که دیگه ....
کمکم کن که با مداومت به اونها ، بتونم به تو نزدیکتر بشم و...
خدایا عاقبت همه ما رو ختم به خیر کن ...

الهی یطمئن قلبی 

اما ..

آقا جونم مهربونم کی میای دردت به جونم ؟
از خدا همیشه می خوام که بیای تا من جوونم
اگه ما رو دوست ندارید یه اشاره بسمونه
خودتون بگین که این دل بمیره یا که بمونه ؟
آرزوی اول من التماس آخر من
اینه که موقع مردن پا بذاری رو دل من
بدون عشقتون آقا زندگیم صفا نداره
بمیرم که از چشاتون اشک غم همش می باره
همه مردم می گن اینه عاشق و نوکر مهدی (عج)
بمیرم برا زمانی که گناهامو می بینی

دانلود فایل صوتی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:56  توسط ممتحن  

ره ميخانه و مسجد كدام است
كه هر دو بر من مسكين حرام است

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:52  توسط ممتحن   | 

بسم الله الرحمن الرحيم

إِنَّا أَنزَلْنَاهُ فِي لَيْلَةِ الْقَدْرِ*****وَمَا أَدْرَاكَ مَا لَيْلَةُ الْقَدْرِ

لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِّنْ أَلْفِ شَهْرٍ

تَنَزَّلُ الْمَلَائِكَةُ وَالرُّوحُ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِم مِّن كُلِّ أَمْرٍ

سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ

 به نام خداوند بخشنده مهربان
ما آن( قرآن) را در شب قدر نازل كرديم!(1)
و تو چه مى‏دانى شب قدر چيست؟!(2)
شب قدر بهتر از هزار ماه است!(3)فرشتگان و «روح‏» در آن شب به اذن پروردگارشان براى (تقدير) هر كارى نازل مى‏شوند.(4)
شبى است سرشار از سلامت (و بركت و رحمت) تا طلوع سپيده!(5)

اعمال شب قدر

جوشن کبیر

سوره عنکبوت

ترجمه کامل سوره عنکبوت

سوره الدخان

ترجمه کامل سوره الدخان

سوره روم

ترجمه سور روم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 20:41  توسط ممتحن  

الهم انی اسئلک الامان یوم لا ینفع مال و لابنون الامن اتی الله بقلب سلیم ...

یا امیرالمومنین ...
اقاجون ...
از امشب توی کوچه های تاریک و پر پیچ خم این دنیا منتظرتون هستم ...
مولای من ...
اونقدر می مونم تا یک سری هم به خرابه سینه من بزنید ...
اقای من ...
مثل همون فقیر بیچاره های کوفه ، تنها امیدم به توشه نان و خرمای شماست ...
اقا جون ...
به تموم دلتنگی های کوچه بنی هاشم قسمتون می دم که یک نگاهی هم به ما بکنید ...
می میرم برای لحظه ای که نگاهی بهم بکنید و بهم بگید که ....
خیلی دلتنگم امشب ، خیلی ، خیلی ....
برامون دعا کن ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 22:3  توسط ممتحن  

یا ربنا ...

الهی ...

العفو...

خدای من ...

خدایا ، تنهایم مگذار ...

خدایا ، از این تاریکی بیزارم و آزرده ...

خدایا کمکم کن ...

خدایا  باز هم چون روزهای اول ،  با من مهربان باش ...

مولای من ...

گاهی خود را چنان غافل و اسیر و مبتلا به گناه می یابم که فکر میکنم که هیچ گاه با تو نبوده ام و ..

خدای من ، دستم بگیر و باز هم مرا رهسپار طریق هدایت خویش ، همراه کاروان نور قرار بده  ...

خدای من ، تنها دلخوشی من در زندگی ام و تنها بهانه من برای زنده بودن ...

دوستی و عنایت توست ...

خدایا می دونم که کلی بنده خوب و با ایمان داری ...

اما  چی می شه من رو سیاه  و الوده به گناه هم به حریم قدسی خودت راه بدی ...

می دونم ، میوه  نارسیده و زخمی افتاده بر  پای درخت هدایت توام...

اما چه اشکالی داره که من هم  ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 6:48  توسط ممتحن   | 

باز آمدی و سالهای سپری شده را می شمارم ...

کودک درون من هنوز در اشتیاق به حضور در جمع مهمانان این ماه بی تابی می کند ...

خدایا...

به مبارکی و عظمت لحظه لحظه این ماه عزیز ، ببخشای بر این بنده ضعیف و عصیانگرت هر  گناهی که به سبب غفلت و گستاخی  خویش مرتکب می شوم .

خدایا

 خسته ام و آشفته ...

اشتیاق به امور دنیوی مرا باز پریشان و آزرده کرده است ...

کمکم کن  همه چیز را از تو طلب کنم  و دل به نظر و  رای بنده گانت نبندم ...

باز خدایا این ذکر با خود زمزمه و  ....

اللهم ادخل علی اهل القبور السرور اللهم اغن کل فقیر اللهم اشبع کل جائع اللهم اکس کل عریان اللهم اقض دین کل مدین اللهم فرج عن کل مکروب اللهم رد کل غریب اللهم فک کل اسیر اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین اللهم اشف کل مریض اللهم سد فقرنا بغناک اللهم غیر سوء حالنا بحسن حالک الهم اقض عنا الدین و اغننا من الفقر انک علی کل شی قدیر

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:21  توسط ممتحن   | 

يا اِلـهي وَسَيِّدي وَرَبّي

يا مَنْ بَدَأَ خَلْقي وَذِكْري وَتَرْبِيَتي وَبِرّى وَتَغْذِيَتي

هَبْني لاِبـْتِداءِ كَرَمِكَ وَسالِفِ بِرِّكَ بي ....

پ.ن : نمی دونم چرا حضرت یحیی فکرم به خودش مشغول کرده ؟!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:47  توسط ممتحن   | 

خدا جون دلم نمی خواد امشب گله و شکایت کنم ...
به خاطر همه افکار بچه گانه ام ، من ببخش ...
بسم الله ، شایدجوابی بود به همه سوالهایم ...
ممنون از اینکه به من نشون دادی که هنوز به من توجه می کنی ...
با اینکه این روزها  زیاد احوالات درستی ندارم  ...
اما مولای من ، هفته قبل خواستم که  بیام جمکران ...
ولی نشد !!!!
امشب داشتم از کنار یک مجلس شما رد می شدم ، شنیدم که بارها صدا کردند که هر کی اسمش مهدی بیاد هدیه بگیره ، هر کی و هرچی  هست ...
بهانه ای شد برام که باز به عنایتتون دلخوش کنم ...
اقاجون از اینکه ادای آدم خوبها در می یاریم ، شرمنده ام ....
و از خجالت نمی تونم که چیزی ازتون بخوام ...
خود می دانی  که چه می خواهم  و نیازم چیست ...
و اما امشب باز اینجا ماه نیمه ماه پشت ابرها پنهان شد!!!
از خودم می پرسم که این 313 چه قدر بزرگ است که هنوز !! ؟؟
راستی ، آیا کسی هنوز منتظر آمدنش هست ؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:56  توسط ممتحن   | 

  

خدایا من ببخش ، اگر عهدهایم با تو را  خیلی زود فراموش می کنم ...

خدایا کمکم کن ، تا دوباره به روزهایی برگردم که همه فکر و ذکرم تو بودی و ...

خدایا خدایا دلم می خواد باز قاصدک تو باشم و  ...

پ.ن : متن قاصدک  با صدای مرحوم اخوان ثالث

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 23:21  توسط ممتحن   | 

کوچولوی مهربون من ، از اینکه بازهم بعد این همه مدت سراغم اومدی ممنونم ...

این روزها با تموم دلتنگی هام  حضور تو کمکم می کنه که  این سینه پر دردم آروم بگیره ...

ای کاش ، هیچ وقت از خرابه بیرون نمی اومدم ...

ای کاش همون موقع من هم یک گوشه ای جون می دادم  .....

به خاطر همه ذکرهایی که با تو داشتم ، برام دعا کن ....

از بابایی بخواه که من به خونش راه بده  ...

یک چیزی از صبح جمعه  تو دلم مونده  ...

اما ....
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 16:11  توسط ممتحن   | 

خدای من ، خیلی پریشانم ...

گاهی فکر می کنم که تحمل این سلسله وقایع ندارم ...

خدای من ، کی موعد رهایی من فرا می رسد ....

همه چیز در زندگی من بارها تکرار می شود ، جز فرصتی دیگر برای گریز از این همه ....

 

الهی !

ای کارنده غم پشیمانی در دل های آشنایان !

ای افکنده سوز در دل های تائبان !

ای پذیرنده گناهکاران و معترفان !

کس باز نیامد ، تا باز نیاوردی .

و کس راه نیافت ، تا دست نگرفتی ،

دست گیر ، که جز تو دستگیر نیست ! دریاب ، که جز تو پناه نیست !

و سوال ما را جز تو جواب نیست !و درد ما را جز تو دارو نیست !

و از این غم ما را جز تو راحت نیست !

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:49  توسط ممتحن   | 

اى كه براى هر خيرى به او اميد دارم   ...

نمی دونم چه طوری از تو تشکر کنم و سپاسگزار این همه لطف و عنایتت باشم ...

خدای من ، از اینکه در میان این همه سیاهی و تاریکی و با وجود روح ضعیف و مریض من ....

باز هم ....

از اینکه کمکم کردی و در هیاهو و مشغله فکری ام ، به این باور و حس زیبا رسیدم ....

از اینکه من به  مهمونی ماه رجب دعوت کردی ...

ممنون خدای من ....

 و شکرت ....

باز هم داره نزدیک می شه روز موعود من ...

اقای من ، برامون دعا کن ...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 22:1  توسط ممتحن   | 

این روزها فرصت زیادی را برای فکر کردن میگذارم ...

به خودم و دیگران ...

به نقشی که حضور دیگران در زندگی من داشتند و دارند ..

به کسانی که به هر بهانه ای می ایند و می روند ...

به خواب هایم ..

به چیزهایی که دوست داشتم و دارم ...

به دوستی و دلبستگی ...

به عشق و عشق ورزی ...

به هوس و خوشگذرانی ...

به اینکه چه قدر ادم خوبی هستم ...

و ...

گاهی فکر می کنم که باید هنوز تاوان بدهم و منتظر بمانم تا شاید از این ایستگاه بگذرم ...

شاد من خیلی عجله می کنم ...

راهی که انسان از ان باز میگردد یا به بیراهه می رود ، بسیار طولانی تر و سخت تر از انی است که بتواند به این زودی ها به مسیر اصلی بازگشت ...

همیشه به فکر ان بودم که چرا احساس تنهایی می کنم و دنبال چه هستم ..

چه چیزی را کم دارم  ...

این روزها به این باور رسیده ام که کسی را می خواهم که حرفهایم را بفهمد ...

معنی باغ فندوق و جوی جاری در ان ..

جنگل تاریک و صحرای سوزان ...

خانه سبز را بشناسد ...

و فرشته ها را ...

اما هر چی بیشتر تلاش می کنم بیشتر خسته و سرگشته تر می شم و نا امید تر ...

شاید هنوز انقدر الوده هستم که نمی توانم ببینم فرستاده مذکور را ...

شاید او را در همان روزهایی که سخت در دام غفلت و عصیان گرفتار بودم ، از دست داده ام ..

خدایا ، چرا مرا به این  راه کشاندی ...

تو که خوب می دانستی مرا یارای حضور در این مسیر نبود ...

خدای خوب و مهربونم ...

چون کودکی بی تابی می کنم و بهانه تو را می گیرم ..

ای کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم ...

ای کاش هیچ وقت از اغوش پر مهرت جدا نمی شدم ...

در اوج ضعف و خستگی و با وجود زخمهای نشسته بر این سینه تاریکم ...

منتظرت هستم ، مثل همون نقاشی که برایت می کشیدم ...

من از تو چیز زیادی نمی خواهم ...

فقط یکبار و تنها یک دفعه دیگر به روی بر خاک افتاده ام بنگر ...

خدای من عذاب دوری تو را نمی تونم تحمل کنم ..

وقتی فکر میکنم که دیگر به من مهربانی نمی کنی ، سخت  قلبم می شکند و از خودم بدم می اید...

خدای خوب من مدتهاست در حسرت لحظه ای هستم که به من بفهمانی که هنوز دوستم درای ...

من هنوز تو را دوست دارم و تموم این سختی ها به خاطر تو تحمل می کنم ..

و به خاطر تو به گذشته بر نمی گردم ...

برای رسیدن به تو با خودم و نفس سرکش و مبتلایم مبارزه می کنم  ...

شاد هنوز فرصت مهربانی تو با من نرسیده ...

اما چون گدایی در گوشه ای می نشینم و با تو ذکر می گویم ..

شاید نوبت من هم برسد ...

  .....

 اشک هایم دیگر مجال نوشتن را به من نمی دهند ...

مدت ها بود که برایت گریه نکرده بودم ...

چه قدر زود باران مهربانی ات بر  این سینه تشنه ام  فرود امد ....

تو را به هر بهانه ای و در بدترین احوالاتم ، دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:26  توسط ممتحن   | 

خدای من  ...

 بی تو هیچ چیز ندارم ...

بدون همراهی تو هیچم ...

بعد گذشت این سالها از زندگی ام هنوز گرفتار و مبتلا هستم ...

چرا پایانی نداره این همه سرگردانی من  ...

همیشه در حسرت اون لحظه های رویائی هستم ..

بدون عنایت و هدایت تو نمی توانم ...

تنها تو را در این سینه پر هیاهویم  می خواهم ..

هر وقت بیادت هستم در آرامش هستم و احساس شور و شوق و شعف دارم ..

در هنگامه غفلت از یاد و ذکر تو ، گرفتار طوفان حیرت می شم ...

من تنها نذار  ...

منتظرت هستم  ...

خدایا به من زیستی عطا کن ،

 که در لحظه مرگ ، بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است ، حسرت نخورم ..

و مردنی عطا کن ، که بر بیهودگی اش ، سودگوار نباشم .

بگذار تا ان را من ، خود انتخاب کنم ، اما ان چنان که تو دوست داری (شریعتی )

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:12  توسط ممتحن   | 

ستاره گمشده من ، صدیقه الشهیده .....

توی تموم گرفتاری هام همیشه ، وقتی درمونده می شم تنها چیزی که ارومم می کنه ، ذکر اسم شماست ....

می دونم که امسال زیاد تلاشی برای خوب بودن و خوب ماندن نکردم ...

اما همیشه بهانه ای برای توسل به شما دارم ...

ازتون کمک خواستم ، و باز تنهام نذاشتید ...

بی بی جان ، همیشه حسرت ایام گذشته رو می خورم ...

و بیادشون اشک می ریزم ...

و حسرت حضور در کوچه بنی هاشم به دلم مونده...

برام دعا کن و سلام من به مادرم برسون ...

یا علی مددی..

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 23:17  توسط ممتحن   | 

نمی دونم چرا  همون قدر که در حفظ دوستی و ارتباط با دوستان و اطرافیان در زندگی واقعی و دنیای مجازی تلاش میکنم به پایداری دوستی و وصل تو نمی پردارم ..

خدای من دلم برای روزها و شبهایی که تو تنهاترین دوست و همراز من بودی ، تنگ شده ..

خدای من دلم برای لحظاتی که به شکر الطاف و عنایات بی حد تو مشغول بودم ، تنگ شده ...

دلم هوای یک اشک صادقانه و خالصانه کرده ...

خدای من توی این دنیای غریب و پر از فریب تنها امیدم به رهایی از گرداب هلاک ، توجه توست ...

من تنها نذار و همراه من باش ...

خدای من کمکم کن در رابطه با دیگران همونی باشم که تو می خوای ..

نه اونی که نفس سرکش و هوس پیشه ام طلب می کنه ...

با همه غفلت و حیرتی که به اون مبتلا شدم بارهم وقتی جنبش برگ صنوبرهای کنار خونه می بینم بیادت گریه می کنم ..

هنوز وقتی به طلوع خورشید نگاه می کنم ، سرم بلند می کنم و اسمون خیره می شم و ازت تمنای یک نگاه ربوبی دارم ...

خدای من ای کاش همیشه برای تو نفس می کشیدم و هیچ وقت اسیر این دنیای هزار چهره نمی شدم ...

خدایا  به دوستام  کمک کن تا خوب باشند و خوب زندگی کنند ...

دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 17:29  توسط ممتحن   | 

امروز از اینکه یکی از دوستانم از دستم ناراحت شده بود و باعث رنجش خاطرش شدم ، ناراحت بودم ...

از اینکه اون فکر کنه بهش خیانت کردم ، احساس بدی داشتم ...

اما نمی دونم چرا از اینکه با گناهان خودم موجب غضب و قهر خدا می شم نگرانی ندارم ...

با اینکه به عهدی که باهاش برای خوب بودن و خوب ماندن داشتم ، وفادار نبودم ...احساس شرمندگی و ندامت نمی کنم ...

چرا همیشه فکر می کنم ، خدا هیچ وقت نمی سوزونه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 21:38  توسط ممتحن   | 

اقا جون ممنون از لطف و عنایتت ..

از اینکه دل خاک گرفته این گرفتار دام بلا به سوی بارگاه اسمانی خودت پرواز دادی ...

فدات بشم ..

فدات شم اقا ....

23918219013322124017290240239992467144165161.jpg

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:37  توسط ممتحن   | 

دو شب که خواب می بینم ...

شب اول با یک سوز و ندای غربی نوای توبه داشتم ....

های های های های ای دل ای دل ای دل ...

و دیشب خواب دیدم که یک اقایی.......

من فدات شم  اقا ..

من شرمنده تون هستم ...

وای وای وای ...

خودت باز دستم بگیر ...

 

آرزوی اول من ، التماس اخر من ...

 

اگه ما رو دوست نداری ، یک اشاره بسه مونه ..

خودتون بگید که این دل بمیره یا که بمونه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 20:32  توسط ممتحن   | 

خدای من ، دیگر بی تو نمی توانم ...

خدایا کمکم کن ....

خودت می دونی که چه قدر دچار تحیر شده ام از این همه نابسامانی و نابهنجاری که می بینم ..

از این همه تاریکی و سیاهی خسته شدم ..

از این همه ناپاکی و آلودگی بیزارم ...

وای ، به کجا داره می ره این قبیله سرگشته انسانی ...

گاهی به خدا شکوه می کنم ، که چرا چند سال پیش توفیق ترک این دیار به من نداد ....

اما بعد ..

امروز غروب به این فکر می کردم که چرا اینقدر از امام زمان عج دورشدیم ...

خدایی ، چند بار در روز یا هفته بیادش می افتیم ...

چند بار به خاطرش از گناه دوری می کنیم ، تا بیشتر از این سینه مبارکشون به درد نیاریم ..

آقاجون دلم میخواد ، قربونی ظهورت باشم . حتی اگر ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 18:47  توسط ممتحن   | 

سالهاست که در بیایان گرم و سوزان زمانه خسته از همه گناه هانم در انتظار گذر کاروانی هستم ....

سالهاست که بیابانگردی پیشه کرده ام ، و چشم در راه مانده ام ...

کجایی ای ساقی من ...

کجایی ...

چشمانم دیگر جایی را نمی بیند و نوری را نمی یابد ...

حسین من ، کجاست ان وعده هایی که ...

حسین من باز هم منتظر خواهم ماند  تا شاید روزی بیایی و مرا کربلایی کنی ...

دوست دارم ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 21:30  توسط ممتحن   | 

خدایا دلم برای سجده های همراه عجز و نیازم ، تنگ شده ...

خدایا دلم برای با تو بودن و برای تو بودن تنگ شده ....

هیچ پناهی توی این دنیا جز تو ندارم ...

تنها وقتی به تو فکر می کنم به ارامش می رسم ...

یادی هم از این بنده حیران و گناهکارت کن ....

خدای من با همه گرفتاری و عصیانگری هایم باز ، دوست دارم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 20:57  توسط ممتحن   | 

نمی دونم چرا اعتماد به نفس خودم از دست داده ام و نمی تونم تصمیم بگیرم ؟؟؟

در هر کاری شک و تردید به سراغم می یاد...

از نتیجه کاری که می خوام به اون دست بزنم می ترسم .

از اینده می ترسم .

از اعتماد کردن به مردم می ترسم ...

هیچ انگیزه ای برای من نیست ....

غصه هام هر روز بیشتر و شادی هام کمتر می شه ..

از اینده زندگی نزدیکانم واهمه دارم ..

اسیر نفس شده ام .............

همش به خاطر اینه که از خدا دور شده ام....

خدایا ....

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:48  توسط ممتحن   | 

نمی دونم چرا از رفتن آبرو خودم نزد دوست، همسایه ، .... و مردم می ترسم ولی از خدا نه ....

چرا سعی می کنم توی جمع کاری نکنم که که دیگران من به چشم یک ادم ... 

ولی در خلوت و تنهایی از ارتکاب به عمل قبیح و گناه خودداری نمیکنم ...

نمی دونم چرا وقتی حال و احوال درستی ندارم ، پیش اولیای خدا نمی رم که مبادا حالات حیوانی من درک کنند و ازشون خجالت بکشم ...

ولی از روز قیامت و حساب و کتاب و خوندن اعمال خودم در پیشگاه خداوند و پیامبر و ائمه و تمام خلایق از اول تا به اخر ترس و واهمه ای ندارم ...

 از اینکه اونجا با وجود همه عنایات و توجهات حضرت حق و اولیاء پاک و مطهرش ، ابرو و شخصیتم و انسانیتم زیر سوال بره هیچ گاه به فکر نمی افتم که چه کار داره می کنم ..

 

تا کجا و تا کی این همه بی حیایی و بی شرمی و ناسپاسی ...

 

یا سیدی

 

لاتعجلنی بالعقوبه علی ماعملته فی خلواتی من سوء فعلی و اسائتی و دوام تفریطی و جهالتی و کثره شهواتی و غفلتی و ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:43  توسط ممتحن   | 

....

...

..

.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:17  توسط ممتحن   | 

مطالب قدیمی‌تر