تبليغاتX
ذکرهای فراموش شده

ذکرهای فراموش شده

یادداشتهای یک گنهکار

خدایا ! کفر نمی گویم ...
پریشانم ...
چه می خواهی تو از جانم؟
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی
خداوندا ! تو مسئولی...
خداوندا ! تو میدانی...
که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است..
چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است!
(دکتر علی شریعتی)
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:54  توسط ممتحن   | 

باز هم آمدی تو بر سر راهم
آی عشق میکنی دوباره گمراهم
دردآ من جوانی را به سر کردم
تنها از دیار خود سفر کردم
دیریست قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است
دریا اولین عشق مرا بردی
دنیا دم به دم مرا تو آزردی
دریا سرنوشتم را به یاد آور
دنیا سرگذشتم را مکن باور
من غریبی قصه پردازم
چون غریقی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا بی نشان وبی هم آوازم
می روم شبها به ساحلها
تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته ی دریا می نویسم اوج غم ها را

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 19:47  توسط ممتحن   | 

دریا کنار از صدفهای تهی پوشیده است.
جویندگان مروارید به کرانه های دیگر رفته اند.
پوچی جستجو بر ماسه ها نقش است.
صدا نیست .دریا ــ پریان مدهوشند . آب از نفس افتاده است
لحظه من درراه است و امشب ــ بشنوید از من ــ
امشب آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد.
امشب..سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد.
امشب..لبخندی به فراتر ها خواهد ریخت.
بی هیچ صدا زورقی تابان شب آب ها را خواهد شکافت.
زورق ران توانا..
     که سایه اش بر رفت و آمد من افتاده است.
     که چشمان اش گام مرا روشن می کند.
     که دستانش تردید مرا می شکند....
پارو زنان از آن سوی هراس من خواهد رسید.
گریان به پیشوازش خواهم شتافت.
در پرتو یکرنگی.. مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد.   سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 23:32  توسط ممتحن   | 

سلام بر حسین

ای کاش من هم طلبیده می شدم و توفیق زیارت عتبات نصیبم می شد

محرم نزدیک شد و ......

چند سخن  از سرور و سالار شهیدان، امام حسین (ع) را ذکر می کنم تا اگر .......

اگر سه چیز نبود، فرزند آدم هرگز سر تسلیم فرو نمی آورد. فقر، بیماری و مرگ.

جز به یكى از سه نفر حاجت مبر: به دیندار، یا صاحب مروت، یا كسى كه اصالت خانوادگى داشته باشد

احتیاج و مراجعه مردم به شما از نعمتهای خداست. پس از این روزی و نعمت خسته نشوید.

عاجزترین مردم کسی است که نتواند دعا کند.

بخشنده ترین مردم کسی است که در هنگام قدرت می بخشد.

کسانی که رضایت مخلوق را به بهای غضب خالق بخرند، رستگار نخواهد شد.

کسی که برای جلب رضایت و خشنودی مردم موجب خشم و غضب خداوند شود، خداوند او را به مردم وا می گذارد.

انسان تا وعده نداده، آزاد است، اما وقتی که وعده می دهد، زیر بار مسئولیت می رود و تا به وعده اش عمل نکند، رها نخواهد شد.

کسی که بخواهد از راه گناه به مقصدی برسد، دیرتر به آرزویش می رسد و زودتر به آنچه می ترسد گرفتار می شود.

از نشانه های عالم، نقد سخن و اندیشه خود و آگاهی از نظرات مختلف است.

چیزی را بر زبان نیاورید که از ارزش شما بکاهد.

به درستی که من مرگ را جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز محنت نمی دانم.

اگر دین ندارید، لااقل در دنیای خود آزاد باشید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 6:26  توسط ممتحن   | 

 

با از دست دادن همه چيز ، همه چيز مي شوي! (دکتر علي شريعتي)

دست هایم بوی گل می داد...مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند،اما کسی فکر نکرد شاید من گلی را کاشته باشم...(Ernesto Che Guevara )

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 14:21  توسط ممتحن   | 

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم؟ آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب، کز چه سبب ساخت مرا
یا چه بوده است مراد وی ازین ساختنم
جان که از عالم علوی است، یقین میدانم
رخت خود باز برآنم که همانجا فکنم
مرغ باغ ملکوتم، نیم از عالم خاک
دو سه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست
به هوای سر کویش، پر و بالی بزنم
کیست در گوش که او میشنود آوازم؟
یا کدامست سخن می نهد اندر دهنم؟
کیست در دیده که از دیده برون مینگرد؟
یا چه جان است، نگویی، که منش پیرهنم؟
ا به تحقیق مرا منزل و ره ننمایی
یک دم آرام نگیرم، نفسی دم نزنم
می وصلم بچشان، تا در زندان ابد
از سرعربده مستانه به هم در شکنم
من به خود نامدم اینجا، که به خود باز روم
آنکه آورد مرا، باز برد در وطنم
تو مپندار که من شعر به خود میگویم
تا که هشیارم و بیدار، یکی دم نزنم
شمس تبریز، اگر روی به من بنمایی
والله این قالب مردار، به هم در شکنم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 16:14  توسط ممتحن   | 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادندبیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردندچه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبیبعد از این روی من و آینه وصف جمالمن اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجبهاتف آن روز به من مژده این دولت داداین همه شهد و شکر کز سخنم می​ریزدهمت حافظ و انفاس سحرخیزان بود واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادندباده از جام تجلی صفاتم دادندآن شب قدر که این تازه براتم دادندکه در آن جا خبر  از جلوه ذاتم دادندمستحق بودم و این​ها به زکاتم دادندکه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادنداجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادندکه ز بند غم ایام نجاتم دادند

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 5:45  توسط ممتحن   | 

عيسی مسيح :

.....« هیچ کس چراغ را روشن نمی کند تا پنهانش سازد! بلکه آن را در جایی می آویزد که نورش بر هر که وارد اتاق می شود بتابد. چشم نیز چراغ وجود است .
چشم پاک همچون تابش آفتاب اعماق وجود انسان را روشن می کند .
اما چشم ناپاک و گناه آلود جلو تابش نور را می گیرد و انسان را غرق تاریکی می سازد .
پس هشیار باشید مبادا بجای نور تاریکی بر وجودتان حکفرما باشد !
اگر باطن شما نورانی بوده و هیچ نقطه تاریکی در آن نباشد آنگاه سراسر وجودتان درخشان خواهد بود گویی چراغی پر نور بر شما تابیده است. »


انجیل - لوقا - بخش11 - آیات 33 الی 36

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 16:11  توسط ممتحن   | 

ازمحضرحضرت آیت الله بهجت سوال شد :

 چه کنیم تانمازصبح مان قضانشودچون گاهی نمازمان قضامی شودوماناراحت می شویم؟
 جواب:
 کسی که باقی نمازهایش را در اول وقت بخواند خدا او را برای نمازصبح بیدار خواهدکرد

اولین و بزرگترین چیزی که به علت کار و درس از دست دادم نماز اول وقت بود

یادش به خیر ، روزهایی که هنوزشاغل نشده بودم ، نمازم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 14:53  توسط ممتحن   | 

شب سردی است، و من افسرده......

 راه دوری است، و پایی خسته.......

 تیرگی هست و چراغی مرده.....

 می کنم، تنها، از جاده عبور....

 دور ماندند زمن آدم ها.......

 سایه ای از سر دیوار گذشت......

 غمی افزود مرا بر غم ها.............

 فکر تاریکی و این ویرانی بی خبر آمده.......

 تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی.........

 نیست رنگی که بگوید با من.....

 اندکی صبر، سحر نزدیک است 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 21:5  توسط ممتحن   | 

گناه و خصلتهای زشت

عامل عدم حصول اخلاص است 

 اصلاح خصلتها سخت تر از گناه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1385ساعت 20:42  توسط ممتحن   | 

 

I had e dream …

I dreamed I was walking along the beach with God.
Across the sky flashed scenes from my life.
For each scene, I noticed two sets of footprints in the sand;
One belonging to me, and the other to God.
 When the last scene of my life flashed before me.
I looked back at the footprints in the sand.
I noticed that many times along the path of my life there was only one set of foot prints.

I also noticed that it happened at very lowest and saddest times in my life.
This really bothered me so I questioned God about it.
"God, you said that once I decided to follow you. You'd walk with me all the way."
But I have noticed that during the most troublesome times in my life, there is only one set of footprint.
I don't understand why when I needed you most you would leave me.
God replied, "My precious, precious child"
I love you, and I would never leave you.
During your times of trial and suffering, when you see only one set of footprints

It was then that I carried you.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 16:13  توسط ممتحن   | 

روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
 كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
 هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
 من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
 بادبادك ها به هوا خواهم برد
 گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
 مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
 آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
 نور خواهم خورد
 دوست خواهم داشت 
                                                                                                        سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 7:22  توسط ممتحن   |